آفتاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آفتاب . (اِ مرکب ) (از: آف، مِهر، خور + تاب، فروغ، نور) نور شمس . خورشید. مقابل سایه : شخصی نه چنان کریه منظر کز زشتی او خبر توان داد وآنگه بغلی نعوذباﷲ مردار بر آفتاب مرداد. سعدی . ◄ (اِخ ) توسعاً، بزرگترین کوکب آسمان زمین که هر صبح طالع شود و روی زمین روشن کند و شبانگاه فروشود. مهر. خور. هور. آف . چشمه . لیو.شِر. اختران شاه . خورشید. شمس . بوح . یوح . شارق . (دستوراللغه ). شرق . ابوقابوس . بیضا. ذکاء. جاریه . غزاله .عجوز. مهات . بتیراء. اِلاهه . و شعرا از آن بصدها نام تعبیر کرده اند از قبیل شاه انجم، آبله ٔ روز، خسرو خاور، همسایه ٔ مسیح و امثال آن : نبی آفتاب و صحابان چو ماه بهم نسبتی یکدگر راست راه . فردوسی . همی برشد آتش فرود آمد آب همی گشت گردزمین آفتاب . فردوسی . ز چارم همی بنگرد آفتاب بجنگ بزرگانش آید شتاب . فردوسی . چو آمد ببرج حمل آفتاب جهان گشت با فر و آئین و آب . فردوسی . برفت آفتاب از جهان ناپدید چه داند کسی کآن شگفتی ندید؟ فردوسی . رخ رستم زال از آن گرد باز همی تافت چون آفتاب از فراز. فردوسی . چو از لشکر آگه شد افراسیاب برو تیره شد تابش آفتاب . فردوسی . بدو گفت اولاد چون آفتاب شود گرم دیو اندر آید بخواب . فردوسی . وزآن زشت بدکامه ٔ شوم پی که آمد ز درگاه خسرو [ پرویز ] بری شد آن شهر آباد یکسر خراب بسر بر همی تافتی آفتاب . فردوسی . بدانگونه شادم که تشنه ز آب وگر سبزه از تابش آفتاب . فردوسی . چون کشتی پر آتش و گرد اندر آب نیل بیرون زد آفتاب سر از گوشه ٔ جهن . عسجدی . محمود و مسعود... دو آفتاب روشن بودند... اینک از این دو آفتاب چندین ستاره ٔ تابدار بیشمارحاصل گشته است . (تاریخ بیهقی ). بحمداﷲ تعالی معالی ایشان چون آفتاب روشن است . (تاریخ بیهقی ). پیش آفتاب ذرّه کجا در حساب آید؟ (تاریخ بیهقی ). گر بحجت پیشم آید آفتاب بی گمان بینم کز او روشن ترم . ناصرخسرو. نی مشتری نه زهره نه مریخ و نه زحل نی آفتاب روشن و نه ماه انورند. ناصرخسرو. بس نمانده ست کآفتاب خدای سر بمغرب برون کند ز حجاب . ناصرخسرو. عدل است وارث همه آثار عقل پاک عقل است آفتاب دل و عدل از او ضیاست . ناصرخسرو. آفتاب پیش رُخَش سجده کردی . (کلیله و دمنه ). و چون آفتاب روشن است . (کلیله و دمنه ). و آفتاب ملت احمدی بر آن دیار از عکس ماه رایت محمودی بتافت .(کلیله و دمنه ). هست حربا را ز نادانی خیال کآفتاب از بهر او کرد انتقال . عطار. گر بقدر خود نمودی آفتاب کی شدی حربا ز عشق او خراب ؟ عطار. چنان نورانی از فرّ عبادت که گوئی آفتابانند و ماهان . سعدی . ◄ و خانه ٔ او اسد است . و شرف او [ به نوزدهم درجه ] در حمل است . (مفاتیح ) : شرف همی بحمل یابد آفتاب ار چند نیافته ست خطر جز که زآفتاب حمل . ناصرخسرو. عمر برف است و آفتاب تموز اندکی مانده خواجه غرّه هنوز. سعدی . ◄ (اِ مرکب ) مجازاً، شراب : در جشن آسمان وش تو ریخته نثار ساقی ّ ماه روی تو در ساغر آفتاب . انوری . ♦ آفتاب به آفتاب ؛ هر روز: آفتاب به آفتاب سه تومان کارگر است . ♦ آفتاب بر دیوار رفتن کسی را ؛ عمر او نزدیک به آخر رسیدن . ♦ آفتاب بزرد (بزردی ) رسیدن ؛ عمراو بپایان نزدیک گردیدن : زمانه مه روشنش تیره کرد ز دوران رسید آفتابش بزرد. سلمان ساوجی . ♦ آفتاب بگل اندودن ؛ حقیقتی را با مجازی، حسنی را با تقبیح پوشیدن خواستن . ♦ آفتاب دادن (آفتاب کردن ) جامه را ؛ گستردن آن در آفتاب برای بشدن بوی یا تباه شدن پت (بید) آن . تشمیس . ♦ آفتاب را بجائی بردن ؛ پیش از غروب بدانجای رسیدن : آفتاب را به دِه بردیم . ♦ آفتاب را بسایه نگذاشتن ؛ شتاب کردن . ♦ آفتاب سر دیوار ؛ آفتاب لب بام . خورشید سر دیوار. کنایه از پیری نزدیک به مرگ : هرکه را سایه ٔ عدل تو نباشد بر سر آفتاب املش بر سر دیوار بود. معزی . من کیستم ز هجر تو ازکاررفته ای خورشید عمر بر سر دیوار رفته ای . امیرخسرو. هرکه چون خورشید بر بامت دوید آفتابش بر سر دیوار شد. امیرخسرو. ♦ آفتاب کسی بکوه فرورفتن (شدن ) ؛ عمر او نزدیک به پایان رسیدن : یکی سلطنت ران صاحب شکوه فروخواست رفت آفتابش بکوه . سعدی . ♦ آفتاب ِ کش ؛ ماه مقنع. ماه سیام . ماه نخشب . ماه کش : روی به نخشب نهاد خواهم زینسان چهره بزردی چو آفتاب چَه ِ کش . سوزنی . ♦ آفتاب لب بام ؛ پیری نزدیک به مرگ . آفتاب سر دیوار. ♦ آفتاب و ماه ؛ نیّرین . قمران . شمسین . ازهران . ♦ سر آفتاب ؛ اوّل روز. ♦ مثل آفتاب ؛ سخت جمیل . ♦ مثل آفتاب در وسط نهار (در رابعه ٔ نهار) ؛ سخت هویدا.قوی پیدا. نیک پدید و آشکار. عظیم روشن . ♦ امثال : آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رخ متاب . مولوی . آفتاب بزردی افتاد تنبل بجلدی ؛ کاهل کار را بوقت انجام نکند و در تنگی از سرعت و شتاب ناگزیر گردد. ز آفتاب نتیجه شگفت نیست ضیا . نه آفتاب از این گرمتر می شود نه قنبر از این سیاه تر ؛ زیان و ضرر که ممکن بود دست دهد دست داد، دیگر از دنبال کردن کار و بپایان رسانیدن آن هراسیدن جای ندارد.
آفتاب . (اِخ ) تخلص شاه عالم ابوالمظفر مروج الدین، از فرمانروایان دهلی . او را به فارسی اشعاربسیار است و ازجمله منظومه ای به نام شهرآشوب در شرح فتنه ٔ غلام قادرخان . وفات او در ١٢٢١ هَ .ق . است .
آفتاب . (اِخ ) نام رودی است که از انجیرکوه چشمه گیرد به پشت کوه، و آن رافده و آب راهه ٔ کشکانرود است .