آلت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- ابزار، وسیله.<BR>۲- سبب، مایه.<BR>۳- عضو، اندام.<BR>۴- زین و برگ (اسب).<BR>۵- آلت تناسلی زن و مرد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- ابزار، وسیله. ۲- سبب، مایه. ۳- عضو، اندام. ۴- زین و برگ (اسب). ۵- آلت تناسلی زن و مرد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آلت . [ ل َ ] (ع اِ) آله . واسطه ٔ میان فاعل و مفعول در رسیدن اثر، چون اره برای نجار. افزار. ابزار. دست افزار. (مهذب الاسماء). ساز کار. ساز. (زمخشری ). ادات . ساز دست : ببازار شد مشک و آلت ببرد گروکان به پرمایه مردی سپرد. فردوسی . هیونی جدا زآلت بزم و خوان ز زرّینه هم برد با خود جوان . فردوسی . بفرمود شاه دلاور بدوی که رو آلت بزم شاهی بجوی . فردوسی . گر ایدون که دهقان بدی تنگدست سوی نیستی گشته کارش ز هست بدادی ز گنج آلت و چارپای نماندی که پایش برفتی ز جای . فردوسی . دوسیصد هیون کرد در زیر بار همه زآلت بزم وز کارزار. فردوسی . خواجه ٔ بزرگ گفته بود که از وی وجیه تر مردی و پیری نیست و آلت و عُدّت و مردم و غلامان دارد. (تاریخ بیهقی ). طاهر تجملی و آلتی سخت تمام داشت . (تاریخ بیهقی ). رمادی ... خویشتن را برابر ابوالحسن سیمجور داشتی بحشمت و آلت و عُدّت . (تاریخ بیهقی ). او را فروگرفتند و ستوران و سلاح و تجمل و آلت ... غارت کردند. (تاریخ بیهقی ). کز همه حالتی مرا نظمی است وز همه آلتی مرا جانیست . مسعودسعد. هر کو بغذی مغز شتر خورده نباشد آلت ز پی شیشه زدودن تَبَر آرد. اثیر اخسیکتی . نفس اژدرها است او کی مرده است از غم بی آلتی افسرده است . مولوی . چوب حق و پشت وپهلو آن ِ او من غلام و آلت فرمان ِ او. مولوی . نسبتی باید مرا یا حیلتی هیچ پیشه راست شد بی آلتی ؟ مولوی . آلت زرگر به دست کفشگر همچو دانه کشت کرده ریگ در وآلت اسکاف پیش برزگر پیش سگ که استخوان در پیش خر. مولوی . ◄ عضو : بدین آلت و رای و جان و روان ستود آفریننده را کی توان ؟ فردوسی . دل و مغز مردم دو شاه تنند دگر آلت تن سپاه تنند. فردوسی . تنت آینه ساز و هر دو جهان ببین اندر او آشکار و نهان هر آلت که باید بداد است نیز بهانه بیزدان نمانده ست چیز. اسدی . ◄ زین و برگ . یراق اسب : بیاورد پس جامه ٔ پهلوی یکی اسب با آلت خسروی . فردوسی . ◄ مجازاً، مایه . وسیلت . سبب : جهان پرشگفتی است چون بنگری ندارد کسی آلت داوری . فردوسی . زمانه ز ما نیست چون بنگری ندارد کسی آلت داوری . فردوسی . و برحسب این سخن میتوان شناخت که آلت جهان گیری مال است . (کلیله و دمنه ). ◄ ستون خیمه . دیرک چادر. ◄ شدت و سختی . ◄ حالت . ◄ سریرالمیت . جنازه . ♦ آلت، آلت تناسل ؛ شرم اندام مرد و زن . قُبُل . ♦ آلت جرم ؛ آنچه از وسائط، مجرم برای اجرای جرم بکار برده، چون کارد و چوب و طپانچه (نوعی اسلحه ٔ گرم ) و تفنگ و جز آن . ♦ آلت جنگ، آلت رزم، آلت سپاه، آلت کارزار، آلت لشکر ؛ سلاح . سلیح : دوباره ز لشکر هزاران هزار سپه بود با آلت کارزار. فردوسی . سیاوش بدان آلت و فرّ و برز بدان ایزدی دست و آن تیغ و گرز... فردوسی . چنین گفت کاینجا بمانید بار مدارید جز آلت کارزار. فردوسی . فَرُخ زاد برگشت نزدیک شاه پر از گَرد با آلت رزمگاه . فردوسی . نخست آلت جنگ را دست برد در نام جستن بگردان سپرد. فردوسی . از آن بار چیزی که اندرخور است همه گوهر و آلت لشکر است . فردوسی . خروشی برآمد ز لشکر بزار فروریختند آلت کارزار. فردوسی . همه رزمگه پر ستام و کمر پر از آلت لشکر و سیم و زر. فردوسی . یکی نامور بود نامش تباک ابا آلت و لشکر و رای پاک . فردوسی . چنین گفت شیرین که ای شهریار بدشمن [ کردیه ] دهی آلت کارزار که خون برادر بیاد آورد بترسم که کارت بباد آورد. فردوسی . ز شاه کیان خواستند زینهار فروریختند آلت کارزار. فردوسی . بیامد دلی شاد بِبْهشت گنگ ابا آلت لشکر و ساز جنگ . فردوسی . پسر هفت با تیغزن ده هزار همان گنج و هم آلت کارزار. فردوسی . گزین کرد از ایرانیان صدهزار که بودند با آلت کارزار. فردوسی . همه آلت لشکر و ساز جنگ ببردند نزدیک پور پشنگ . فردوسی . شرط آن است که ... دوهزار غلام آراسته با ساز و آلت تمام ... به نزدیک ما فرستاده آید. (تاریخ بیهقی ). از آن شرح کردن نباید که بمعاینه حالت و حشمت و آلت ... وی [ یعنی محمود ] دیده آمده است . (تاریخ بیهقی ). نیمه ٔ ماه بهرات آمد سخت با شکوه و آلت و حشمت تمام . (تاریخ بیهقی ). هیون دوکوهه دگر شش هزار همه بارشان آلت کارزار. اسدی . چون مرد جنگ را نبود آلت حیلت گریز باشد ناچاره . ناصرخسرو. بدان بکوش که گردنْت را گشاده کند کنون که با حشر و آلت اندرین حبسی . ناصرخسرو. ♦ آلت حرکت ؛ عضله و عصب . ♦ آلت ذات الحلق ؛ نام ابزاری است نزد هیئت شناسان قدیم، مرکب از دو حلقه ٔ افقی و عمودی . ♦ آلت رجولیت ؛ شرم اندام مرد. ♦ آلت زبان، آلت اللسان ؛ مجموع غده های زیر زبان که آب دهان از آن ترابد. ♦ آلت شکره ؛ آنچه نخجیرگیران و صیادان دارند از دام و تیر و کمان و کمانگروهه و جز آن : با غلامان و آلت شکره کرد کار شکار و کار سره . عنصری . ♦ آلت طرب ؛ ساز و هر چیز که نوازند طرب را. آلت موسیقی . ♦ آلت (آلت دست ) کسی شدن ؛ برای نفع او غالباً بضرر و زیان خود بکار رفتن . ♦ آلت لعاب ؛ آلت زبان، یعنی غده های زیر زبان . ♦ امثال : ز بی آلتان کار ناید درست . نظامی . هرکه را بیش حاجت آلت بیش . سنائی .
آلت . [ ل َ ] (اِ) هر یک از قطعات چوب باریک تراشیده بدرازا با درز و شکاف که در در و پنجره و قاب سقف بکار برند چون فاصله ٔ میان دو صفحه یا دو لغت یا دو شیشه و چهارسوی لغت یا شیشه را در درزهای آن استوار کنند.
مترادف و متضاد واژهدان
ابزار، اسباب، افزار، دستگاه، مایه، وسیله اندام، عضو
واژگان فارسی سره واژهدان
افزار