آلودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) [ په. ]<BR>۱- (مص م.) آغشته کردن، آلوده کردن.<BR>۲- (مص ل.) کثیف شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) [ په. ] ۱- (مص م.) آغشته کردن، آلوده کردن. ۲- (مص ل.) کثیف شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آلودن . [ دَ ] (مص ) مالیدن یا مالیده شدن چیزی به چیزی چنانکه اثری از آن در دوّمین بماند اعم ّ از نیک و بد و خشک و تر، چون آب و خاک و خون و اشک و مشک و زهر و قیر و خوی و پلیدی و جز آن . واین فعل لازم و متعدّی آید. تلویث . ملوث کردن . بطغ. بَدغ . تمریخ . تلطیخ . لطخ . تلطخ . تَمضخ . تضمیخ . تمشیغ. لوث . (دهار). چرکین کردن . آلوده کردن : شکسته شود چرخ و گردونها درفشان بیالاید از خونها. فردوسی . بدو گفت هرمز که بر پای زهر میالای زهر ای بداندیش دهر. فردوسی . هر آنگه که تو تشنه گشتی بخون بیالودی این خنجر آبگون . فردوسی . یکی داستان زد پس از مرگ اوی بخون دو دیده بیالود روی . فردوسی . بدان برتری نام یزدانْش را بخواند و بیالود مژگانْش را. فردوسی . کسی کو بپرهیزد از بدکنش نیالاید اندر بدیها تنش . فردوسی . سپه بود چندانکه گفتی سپهر ز گردش بقیر اندر آلود چهر. فردوسی . تا دیو چه افکند هوا بر زنخ سیب مهتاب بگلگونه بیالودش رخسار. مخلدی . همه میران جهاندیده کز او یاد کنند خاک بوسند و بیالایند از خاک جباه . فرخی . نباشد خوب اگر زآن پس که شستم دل به آب حق که جان روشنم هرگز بناحقی بیالاید. ناصرخسرو. جانْت بیالود به آثار جهل قصدبه بر کردن آثار کن . ناصرخسرو. آزاده ٔ کریم بیالاید از لئیم چون دامن قبات نپوشانی از لاَّم . ناصرخسرو. با مردم نفایه مکن صحبت زیرا که از نفایه بیالائی . ناصرخسرو. از قرین بد حذر بایدْت کرد کز قرین بد بیالاید قرین زر ندیدستی که بی قیمت شود چون بیندائیش با چیزی مسین . ناصرخسرو. بخون ای برادر میالای دست که بالای دست تو هم دست هست . ناصرخسرو (از تاریخ گزیده ). قطره ای آب خاک را ندهند تا بخون روی گل نیالایند. مسعودسعد. تو بحرص و حسد میالایَش بخصال حمیده آرایَش . سنائی . نعمت آلوده بیش نیست جهان دامن همتت بدو مالای . انوری . ز طاعت تا کمر بسته ست در دیوان تو خامه چو حرز بازوی عصمت نیالوده ست طغیانش . سیف اسفرنگ . ندیدستی که گاوی در علفزار بیالاید همه گاوان ده را؟ سعدی . اغلب تهیدستان دامن عصمت بمعصیت آلایند و گرسنگان نان ربایند. (گلستان ). و مصدردوم آن آلایش است ؛ آلودم . بیالای .
مترادف و متضاد واژهدان
آغشتن، آلودهکردن، کثیفکردن، ملوثکردن (متضاد: پالودن)