آلوده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آلوده . [ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) لوث، دَرَن، وسخ، نجاست، شوخ، پلیدی گرفته . ملوّث . مدَرّن . متنجس : ...َر آلوده بیاری ّ و نهی در...َس من بوسه ای چند بتزویر دهی بر نس من . رودکی (از اوبهی در تحفةالاحباب ). پیری ّ و درازی ّ و خشک شنجی گوئی به گُه آلوده لتره غنجی . منجیک . زآب شود هر تن آلوده پاک پاک نگردد زن بد جز بخاک . ناصرخسرو. شرممان باد ز پشمینه ٔ آلوده ٔ خویش گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم . حافظ. دلق آلوده ٔ صوفی بمی ناب بشوی . حافظ. ◄ آغشته . ملطخ . مضمخ . آگشته . آگسته : ...نی دارد چو ...ن خواجه ش لت لت ریشی دارد چو ماله آلوده به بت . عماره . گر بلبل محنت زده عاشق بوده ست باری دل غنچه از چه خون آلوده ست ؟ کمال اسماعیل . ◄ ممزوج .مخلوط. آمیخته . آمیغی . مشوب . مضاف . غیرخالص . که ویژه و ناب نیست : ناب است هر آن چیز که آلوده نباشد زین روی ترا گویم کآزاده ٔ نابی . فرخی . یکی را میدهی صد گونه نعمت یکی را نان جو آلوده با خون . باباطاهر. اشک آلوده ٔ ما گرچه روانست ولی برسالت سوی او پاک نهادی طلبیم . حافظ. ◄ مغشوش . پربار، چنانکه زر : زر آلوده کم عیار بود زر پالوده پایدار بود. سنائی . ◄ تردامن . فاسق . فاجر. بدکار. تبه کار : یکی آلوده ای باشد که شهری را بیالاید چو از گاوان یکی باشد که گاوان را کند ریخن . رودکی . دوستی را امید میدارم گرچه آلوده و گنه کارم . سنائی . چون نیست نمازمن آلوده نمازی در میکده زآن کم نشود سوز و گدازم . حافظ. ◄ معتاد بشراب . آموخته بافیون و مانند آن : چوآلوده ای بینی آلوده ای ولیکن سوی شستگان شسته ای . ناصرخسرو. ◄ زشت . بد. ناپاک : فعل آلوده گوهر آلاید از خم سرکه سرکه پالاید. عنصری . ◄ مالیده شده : ز کشته بهرسویکی توده بود گیاهان بمغز سر آلوده بود. فردوسی . ◄ مجازاً، رهین . مرهون : آلوده ٔ منت کسان کم شو تا یکشبه در وثاق تو نانست . انوری . ◄ مقروض . وام دار. ◄ خرج کرده . نفقه کرده . ◄ جُنب . ♦ آلودگان دهر ؛ دنیاداران بخیل و طالبان دنیا بحرص . محبان دنیا. گناهکاران . (از مؤید الفضلا). ♦ آلوده شدن ؛ آلودن . تلطخ . ارتداع . (تاج المصادر بیهقی ). لوث . تضمخ : ز بور اندرافتاد خسرو نگون تن پاکش آلوده شد بر ز خون . فردوسی . ♦ آلوده کردن ؛ آلودن . تلویث . تمشیغ. تلطیخ . تضمیخ . تمضیخ : بهر جایگه بر یکی توده کرد زمینها بمغز سرآلوده کرد. فردوسی . ♦ آلوده کردن کسی را به ... ؛افترا بدو زدن . متهم کردن : الابتهار؛ زنی را بی گناه بخویش آلوده کردن . (تاج المصادر بیهقی ). ♦ آلوده گشتن ؛ آلودن : چو از خون در و دشت آلوده گشت ز کشته بهر جای بر، توده گشت . فردوسی . ◄ این کلمه در مرکّبات معانی مختلف بخشد، چنانکه در گل آلوده ؛ پوشیده ٔ بگل . و در قیرآلوده ؛ اندوده ٔ بقیر. و در شراب آلوده و می آلوده و خوی آلوده ؛ ترشده ٔ بشراب و می و خوی . و در گردآلوده و آردآلوده و غبارآلوده و خاک آلوده و تراب آلوده و خواب آلوده ؛ گرد و آرد و غبار و خاک و تراب و خواب گرفته . و در خون آلوده ؛ آغشته و ملطخ بخون . ودر دهن آلوده و دامن آلوده ؛ ملوث و ناپاک دهان و دامان . و در غضب آلوده و خشم آلوده ؛ بسیارغضب و بسیارخشم . و در نعمت آلوده ؛ کم و اندک نعمت : یکی مغفر خسروی بر سرش خوی آلوده ببر بیان در برش . فردوسی . نعمت آلوده بیش نیست جهان دامن همّتت بدو مالای . انوری . گل آلوده ای راه مسجد گرفت . سعدی . در کوی تو معروفم و از روی تو محروم گرگ دهن آلوده ویوسف ندریده . سعدی . دوش رفتم بدر میکده خواب آلوده خرقه تردامن و سجّاده شراب آلوده . حافظ. پاک و صافی شو و از چاه طبیعت بدرآی که صفائی ندهد آب تراب آلوده . حافظ. و رجوع به آلود شود.