آماجگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِمر.) <BR>۱- نشانه گاه. <BR>۲- میدانی که نشانه را درآن قرار دهند برای تمرین تیراندازی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِمر.) ۱- نشانه گاه. ۲- میدانی که نشانه را درآن قرار دهند برای تمرین تیراندازی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آماجگاه . (اِ مرکب ) آماج . نشانه گاه : سرشک دیده برخسار تو فروبارد هر آنگهی که بر آماجگاه او گذری . عماره . کند به تیر چو زنبورخانه سندان را اگر نهند بر آماجگاه او سندان . فرخی . زمین هست آماجگاه زمان نشانه تن ما و چرخش کمان . اسدی . برکند تیر تو زآنسان خاک در آماجگاه برزگربرکنده پنداری به آماج و کلند. سوزنی . چو خاک آماجگاه تیر گشته . نظامی . ◄ نشانه . ◄ میدانی که در آن نشانه نهند مشق و ورزش تیراندازی را: واندر آماجگاه راه کند تیر او اندر آهنین دیوار. فرخی . ◄ آنجا که شیار کنند. زمین شیاریده . ◄ مجازاً، دنیا. ملک . سریر ملک : چو الب ارسلان جان بجان بخش داد... بتربت سپردندش از تاجگاه نه جای نشستن بد آماجگاه . سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی