آمای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آمای . (فعل امر) امر از آمودن به معنی آراستن و درنشاندن گوهر در چیزی و بسلک و رشته کشیدن لؤلؤ و جز آن و پر کردن و انباشتن : گفت مشّاطه را که صنعخدای یعنی آن لعبت چگل، آمای . عمعق . ◄ (نف مرخم ) مهیّاکننده . مستعدکننده . (برهان ). و در کلمات مرکّبه مانند گوهرآمای، لؤلؤآمای، مخفف آماینده است : توئی گوهرآمای چارآخشیج مسلسل کن ِ گوهران در مزیج . نظامی . کواکب را بقدرت کارفرمای طبایع را بصنعت گوهرآمای . نظامی . و رجوع به آمودن و آمود و آموده شود.