آمده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آمده . [ م َ دَ / دِ ] (ن مف / نف، اِ) رسیده . وارد. واقع. حادث . کائن : زآمده شادمان نباید بود وز گذشته نکرد باید یاد. رودکی . خوارزمشاه اسب بخواست و بجهد برنشست اسب تندی کرد از قضای آمده بیفتادهم بر جانب افکار و دستش بشکست . (تاریخ بیهقی ). ◄ بدیهه . لطیفه . چربک . نادره : بارها درشدی بمجلس خاص گه نوازن بدی ّ وگه رقاص گاه گفتی بشوخی آمده ای گه نمودی بعشوه شعبده ای . امیرخسرو. ◄ طبیعی، مقابل مصنوع و ساختگی : فرق سخن عشق و خرد خواستم از دل گفت آمده دیگر بود و ساخته دیگر. ؟
آمده . [ م َ دَ / دِ ] (اِ) در اصطلاح بنایان، قسمی گچ روان کرده ٔ گشاده و تُنُک یعنی بسیارآب و کم مایه، برای سفید کردن ظاهر بناءچون دیوار و سقف . و بنّایان قُم آن را لایه گویند.