آموی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آموی . (اِخ ) آمو. آمویه . آمون . آمل . نام دشتی فراخ و ریگی بماوراءالنهر به ساحل جیحون : ریگ آموی و درشتی های او زیرپایم پرنیان آید همی . رودکی . عنانش گرفتند و برتافتند سوی ریگ آموی بشتافتند. فردوسی . فروتر که از دشت آموی و زم همیدون به ختلان درآید بهم . فردوسی . به بستند آذین بشهر و براه درم ریختند از بر دخت شاه به آموی و راه بیابان مَرْو زمین بود یکسر چو پرّ تذرو. فردوسی . که ما را ز جیحون بباید گذشت زدن کوس شاهی بر آن پهن دشت به آموی لشکرگهی ساختن شب و روز ناسودن از تاختن . فردوسی . بروز چهارم به آموی شد ندیدی زنی کو جهانجوی شد؟ فردوسی . به آموی شد پهلوان پیشرو ابا لشکر و جنگ سازان نو... بشهر بخارا نهادند روی چنان ساخته لشکر جنگجوی . فردوسی . چشم من چو چشمه ٔ آموی شد از هجر اوی تن بخون در، چون میان چشمه ٔ آموی موی . قطران . ◄ آمو. جیحون . آمویه . آمون . آب آموی . آب . رود. النهر. ورز. آمودریا. آمل : بیک روز و یک شب به آموی شد [ از مرو ] ز نخجیر و بازی جهانجوی شد بیامد به آموی یک پاس شب گذر کرد بر آب و ریگ فَرَب . فردوسی . چو آگاه شد کردیه رفت پیش از آموی با نامداران خویش . فردوسی . ز انبوه پیلان و شیران زم گذرهای جیحون پر از باد و دم ز کشتی همی آب شدناپدید بپایان ز آموی لشکر کشید. فردوسی . دمادم شما از پسم بگذرید بجیحون و روز و شبان مشمرید شب تیره با لشکرافراسیاب گذر کرد از آمو و بگذاشت آب . فردوسی . چه ارزد برِ آب آموی موی ؟ عنصری . در جهانی که آب چشم من است آب آموی درنمی گنجد. ؟ ◄ آمو. آمویه . آمون . آمل . نام شهری بدشت آموی بساحل جیحون . (صحاح الفرس ) : وزآن پس بزرگان شدند انجمن ز آموی تاشهر چاچ و ختن . فردوسی . ز بلخ و ز شِکْنان و آموی و زم سلیح و سپه خواست و گنج و درم . فردوسی . بخارا و خوارزم و آموی و زم بسی یاد داریم با درد و غم . فردوسی . نشستم به آموی تا پاسخم بیارد مگر اختر فرّخم . فردوسی . به آموی لشکر کشیدی بجنگ وز ایشان به پیش من آمد پشنگ . فردوسی .
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه