آمو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آمو. (اِخ ) رود آموی . آمُل . آمویه . جیحون . آمودریا. اُقسوس . آمون . آب . رود. آبهی . نهر. ورز. ◄ نام شهری بکنارجیحون . آمُل . و نام قلعه ای هم بدانجای : ریگ آموی و درشتیهای او زیر پایم پرنیان آید همی . رودکی . مرا هجران آن آهوی آمو همی دارد چو بچه مرده آهو بدرد اندر دوان زینجا بدانجا ز رنج اندر نوان زین سو بدان سو. قطران . شخصم چو موی گشت و عجب تر نگر که کرد اشکم چو چشم چشمه ٔ آموی موی او. سیدحسن غزنوی . گرش باشد سوی جیحون گذاری بحیله قلعه ٔ آمو بدزدد. خواجوی کرمانی . سرچشمه ٔ این رود بلورکوه است بمشرق بدخشان، و در سابق این رود بخزر میریخته و مغولان گاه جنگ با خوارزمشاه مجرای آن بگردانیدندبه بحیره ٔ ارال . طول این رود نهصد میل و آبش بخوشگواری معروف است . ◄ نام دشتی ریگزار و پهناور است میان مرو و بخارا. و شهر آمو به نزدیکی این دشت واقع است .