آمیختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آمیختن . [ ت َ ] (مص ) درهم کردن . مزج . خلط. خُلط. (دهار). مخلوط کردن . تخلیط. سوط. مذق . تألیف . ممزوج کردن . تقشیب . شوب . آمودن . ترکیب . مرکب کردن . (زوزنی ). تهویش . تشریج . بَکْل . (تاج المصادر بیهقی ). مشج . اِشراب . حیس . مخلوط شدن . درهم شدن . ممزوج گشتن . مرکب شدن . شیاب . خَشب . اختلاط. امتزاج . تأشب : چنین گفته بد کید هندی که بخت نگردد ترا شاد و خرم نه تخت ... مگر تخمه ٔ مهرک نوش زاد بیامیزد آن دوده با این نژاد. فردوسی . بدو گفت داروچرا ریختی چو با رنج آن را بیامیختی ؟ فردوسی . از او پاک تریاکها برگزید بیامیخت دارو چنان چون سزید چو شب تیره شد از نوشته بجست بیامیخت داروی کاهش، درست . فردوسی . بفرمود [ مَنیژه ] تا داروی هوش بر پرستنده آمیخت با نوش بر. فردوسی . دو جنگی بدانسان برآویختند که گفتی بهمْشان برآمیختند. فردوسی . دو لشکر بجنگ اندر آویختند همه یک بدیگر درآمیختند. فردوسی . کشیدند شمشیر و گرز آن سران برآمیخت با هم سپاه گران . فردوسی . بدوگفت این چیست کانگیختی که با شهد حنظل بیامیختی ؟ فردوسی . ددیگر که پرسیدی از چهر من بیامیخت با جان تو مهر من . فردوسی . آب و آتش بهم نیامیزد بالوایه ز خاک بگریزد. عنصری . سر و مغزش آمیخت با خون و خاک شد آن جانور کوه جنگی، هلاک . اسدی . دفع مضرت شراب ممزوج را، با آب بیامیزند و کشکاب خورند. (نوروزنامه ). قدحی بر فاب در دست وشکر در آن ریخته و بعرق برآمیخته . (گلستان ). تلخکامی می برد از ما بدور آن دو لب (کذا) ساقیان در باده ها گویا شکر آمیختند. کمال خجند. ◄ معاشرت . خلطه . رفت وآمد. آمدشد. صحبت : فوری نام قومی است هم از خرخیز اندر مشرق از خرخیز... و با دیگر خرخیزیان نیامیزند و مردم خوارند و بی رحم . (حدودالعالم ). چنان بد که او شب نخفتی بسی بیامیختی شاد با هر کسی بکار زنان تیز بودی سرش همی نرم جائی بجستی برش . فردوسی . تو باخوبرویان بیامیختی ببازی ّ و از جنگ بگریختی . فردوسی . بسلام کس نرفتی و کس را نزدیک خود نگذاشتی و با کسی نیامیختی . (تاریخ بیهقی ). با مردم لک تا بتوانی تو میامیز زیرا که جز از عار نیاید ز لک و لاک . عیوقی (از تحفه ٔ اوبهی ). با مردم پاک اصل و دانا آمیز وز نااهلان هزار فرسنگ گریز. خیام . [ فرمان کرد ] پس ایشان را زن ندهد و نخواهد و نیامیزدو بدین کار در پادشاهی بانگ کردند. (مجمل التواریخ ). با من از روی طبیعت گر نیامزد رواست ازبرای آنکه من در آب و او درروغن است . سنائی . ◄ خفت و خیز با زنان : تبه گردد از جفت شیر ژیان بزودی شود نرم چون پرنیان ... بیک ماه و یک بار از آمیختن گر افزون بود خون بود ریختن همین مایه از بهر فرزند را بباید جوان خردمند را. فردوسی . ◄ الفت . انس گرفتن . خو کردن . جفت گرفتن : تا نیامیزد با زاغ سیه باز سپید تا نیامیزد با باز خشین کبک دری . فرخی . ◄ پیوستن : آنجا که فرات در دجله آمیزد شهری بزرگوار بنا کند. (مجمل التواریخ ). ◄ رزیدن . کردن . زدن، چنانکه رنگ را : چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته ماغ سیه بر دو بال غالیه آمیخته . منوچهری . ♦ رنگ آمیختن، رنگ و بوی آمیختن ؛ مکر، حیله، تزویر بکار بردن . تدبیر : بهانه نباید بخون ریختن چه باید کنون رنگت آمیختن ؟ فردوسی . نبیند [ خاک اندلس ] نه لشکر فرستم به جنگ نه آمیزم از هر دری نیز رنگ . فردوسی . چنین گفت کاین مرد بهرامشاه بدین زور و این شاخ و این دستگاه نبایدهمی رنجش از هیچ روی ز هر گونه آمیختم رنگ و بوی . فردوسی . ◄ آمیختن از هم ؛ متفرق، پراکنده، پریشان شدن . از هم جدا گشتن : ز تاب و رنج همچون زُمْرُدین تاج ز هم آمیخته گسترده برعاج . (ویس و رامین ). ◄ ملتبس کردن . تسویط. تخلیط. ◄ لیزیدن . درهم کردن . کالیدن . شیبانیدن . آشوردن . اسم مصدر و مصدر دومش آمیز یا آمیزش است . آمیختم . آمیز.