آمیزش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زِ) (اِمص.) <BR>۱- آمیختگی.<BR>۲- همنشینی، معاشرت.<BR>۳- جِماع.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زِ) (اِمص.) ۱- آمیختگی. ۲- همنشینی، معاشرت. ۳- جِماع.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آمیزش . [ زِ ] (اِمص ) اسم مصدر و عمل آمیختن . مزاج . مزج . امتزاج . خلط. (دهار). اختلاط. ترکیب : جود و احسان تو بی آمیزش آموزش است هیچ دانا بچه ٔ بط را نیاموزد شناه . سنائی . مر آمیزش گوهران را بگوی سبب چه که چندین صور زو بخاست ؟ ناصرخسرو. ◄ خلطه . مخالطت . معاشرت . الفت . صحبت . نشست و برخاست : هرآنکس که باداد و روشن دلید از آمیزش یکدگر مگسلید. فردوسی . به خو هر کسی در جهان دیگر است ترا با وی آمیزش اندرخور است . فردوسی . رنجور نفاق دوستانم زآمیزش دوستان مرا بس . خاقانی . ◄ آمیغ. مباضعه . آرام گرفتن با. آرمیدن با. نزدیکی کردن با. وقاع . ♦ آمیزش تن ؛ گشنی . ♦ آمیزش داروها ؛ اَخلاط. آمیزه های دارو. عقار. اجزاء.
مترادف و متضاد واژهدان
آمیغ، مباشرت، مجامعت، مقاربت، نزدیکی الفت، امتزاج، انس، تردد، مجالست، مخالطت، مراوده، معاشرت اختلاط، تلفیق، خلط