آن را
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آن را. (ضمیر + حرف اضافه ) کسی را. آن کس را : این مدّعیان در طلبش بی خبرانند آن را که خبر شد خبری بازنیامد. سعدی . آن را که جای نیست همه شهر جای اوست درویش هر کجاکه شب آید سرای اوست . سعدی . آن را که هست هست هم اینجاش داده اند آن را که نیست وعده بفرداش داده اند. عبید زاکانی (لطائف ). آن را چه زنی که روزگارش زده است . ◄ چیز معهود یا مشهود را : گفت آن را من نخواهم، گفت چون گفت او واپس رو است و بس حرون . مولوی . گفت آن را جمله می گفتند خوش مر مرا هم ذوق آمد گفتنش . مولوی . ◄ برای آن . بسبب آن . بدان روی : گفتم [ عبدالرّحمن ] الحق روز این صوت هست امّا آن را ایستاده ام تا این نکته ٔ دیگر بشنوم و بروم . (تاریخ بیهقی ). ملوک روزگار... عقود و عهود که کرده باشند بجای آرند... اینهمه آن را کنند تا که چون ... بروند فرزندان ایشان ... بر جایهای ایشان نشینند. (تاریخ بیهقی ).