آن زمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آن زمان . [ زَ ] (ق مرکب ) آنگاه . در آن وقت : بگستهم گفت آن زمان شهریار که تنگ اندرآمد مرا روزگار. فردوسی . به بستند بندی بر آئین خویش بدانسان که بود آن زمان دین و کیش . فردوسی . ◄ بَعد. پس . سپس .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آن زمان . [ زَ ] (ق مرکب ) آنگاه . در آن وقت : بگستهم گفت آن زمان شهریار که تنگ اندرآمد مرا روزگار. فردوسی . به بستند بندی بر آئین خویش بدانسان که بود آن زمان دین و کیش . فردوسی . ◄ بَعد. پس . سپس .