آهمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آهمند. [ هَُ م َ ] (ص مرکب ) شاید مخفف آهومند. مقصر. گناهکار. عاصی . جانی : چو جستی کسی با کسی گفتگوی بچیزی که سوگند بودی در اوی ز پولاد سندانی اندر شتاب ببردی چو تفسیده اخگر ز تاب یکی برگ تر زآن درخت به بر نهادی اَبَر دست و سندان زبر کَفَش سوختی گر بدی آهمند و گر راست بودی نکردی گزند. اسدی . و در فرهنگ اسدی به معنی دروغگو بفریب آمده، و از صاحب فرهنگ منظومه نیز بعض دیگر فرهنگها بیت ذیل را نقل کرده اند : آدرخش صاعقه، بدی آسیب آهمند آن دروغگو بفریب . و اینکه بسکون هاء ضبط کرده اند ظاهراً صواب نیست . و رجوع به آهومندشود.