آهنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هَ) (ص فا.) در ترکیب با کلمات معنای «بیرون آورنده» «برکشنده» میدهد مانند: میخ آهنج، جان آهنج.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هَ) (ص فا.) در ترکیب با کلمات معنای «بیرون آورنده» «برکشنده» میدهد مانند: میخ آهنج، جان آهنج.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آهنج . [ هََ ] (نف مرخم ) در کلمات مرکبه چون آب آهنج و جان آهنج و دم آهنج و سکارآهنج و عالم آهنج و کفن آهنج و گوشت آهنج و معده آهنج، به معنی آهنجنده یعنی برآورنده و برکننده و بیرون کننده و برکشنده است : آفریده مردمان مر رنج را پیشه کرده رنج جان آهنج را. رودکی . آفرین بادا برآن شمشیر جان آهنج تو. قطران . بدست راد تو اندر حسام جان آهنج بدان صفت که بود در میان بحر نهنگ . کمال اسماعیل . که آن ترک در جنگ نر اژدهاست دم آهنج و در کینه ابر بلاست . فردوسی . بدو گفت کای مردم بی بها ببین آن دم آهنج نر اژدها. فردوسی . بدو گفت شنگل که ما را بلاست که بر بوم ما بر یکی اژدهاست بخشکی ّ و دریا همی بگذرد نهنگ دم آهنج را بشکرد. فردوسی . شه عالم آهنج گیتی نورد در آن خاک یک ماه کرد آبخورد. نظامی . گر ز حبس باد قولنجت کند چارمیخ معده آهنجت کند. ؟ الکُلاّب ؛ سکارآهنج . النباش ؛ کفن آهنج . المنشال ؛ گوشت آهنج . (دهار). ◄ (اِ) آهنگ . عزم . اراده . قصد.