آهنین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آهنین . [ هََ ] (ص نسبی ) (از پهلوی آسی نان ) منسوب به آهن . از آهن : صف دشمن ترا ناستد پیش ور همه آهنین ترا باشد. شهید بلخی . آنجا که پتک باید خایسک بیهده ست گوز است خواجه سنگین مغز، آهنین سفال . منجیک . به شاهراه نیاز اندرون، سفر مسگال که مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت وگر خلاف کنی طَمْع را و، هم بشوی بدرّد ار به مثل آهنین بودهملخت . کسائی . از این مرز تا مرز ایران زمین کنم روی هامون همه آهنین . فردوسی . بدو گفت بر من نیاری گزند اگر آهنین کوه گردی بلند. فردوسی . زمین آهنین شد هوا لاجورد به ابر اندر آمد سر تیره گرد. فردوسی . بکشتند چندان که روی زمین شد از جوشن کشتگان آهنین . فردوسی . یکی نغز تابوت کرد آهنین بگسترد فرشی ز دیبای چین . فردوسی . اگر باره ٔ آهنینی بپای سپهرت بساید نمانی بجای . فردوسی . بپای پست کند برکشیده گردن شیر بدست رخنه کند لاد آهنین دیوار. عنصری . چو دیلمان ِ زره پوش شاه، مژگانش به تیز زوبین، بر پیل ساخته خنگال درست گوئی شیران آهنین چرمند همی جهانند از پنجه آهنین چنگال . عسجدی . چه برخیزد از خود آهن ترا چو سر آهنین نیست در زیر خود؟ عطار. با سیه دل چه سود گفتن وعظ نرود میخ آهنین بر سنگ . سعدی . سست بازو بجهل می فکند پنجه با مرد آهنین چنگال . سعدی . ♦ آهنین جان ؛ ستم بر. جفابر. سخت جان . ♦ آهنین جگر ؛ دلاور. ♦ آهنین رگ ؛ پرزور. دلاور.