آهوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آهوی . (اِ) (در حال اضافه ) آهو. غزال : یارب آن آهوی مشکین بختن بازرسان وآن سهی سرو خرامان بچمن بازرسان . حافظ.
آهوی . (اِ) (در حال اضافه ) عیب : ولیکن نبیند کس آهوی خویش ترا روشن آید همی خوی خویش . فردوسی . چنین گفت آنکس که آهوی خویش ببیند بگرداند آیین و کیش . فردوسی . چه فرمائیَم چیست نیروی من تو دانی هنرها و آهوی من . فردوسی . هر آنکس که آهوی تو با تو گفت همه راستیها گشاد از نهفت . فردوسی .