آوا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آوا. (اِ) مخفف آواز . آواز. بانگ . ندا. آوازه . صوت . (صراح ). آوای . ازمل : ای بلبل خوش آوا آوا ده ای ساقی آن قدح رابا ما ده . رودکی . هزارآوا به بستان در کند اکنون هزارآوا. رودکی . دمنه را گفتا که تا این بانگ چیست با نهیب و سهم این آوای کیست دمنه گفت اورا جز این آوا دگر کار تو نه (؟) هست و سهمی بیشتر آب هرچه بیشتر نیرو کند بندروغ [ ظ: بند و درغ ] سست بوده بفکند دل گسسته داری از بانگ بلند رنجگی باشدْت و آزار و گزند. رودکی . از آن دشت سودابه آوا شنید از ایوان ببام آمد آتش بدید. فردوسی . از آوای شیپور و هندی درای تو گفتی سپهر اندرآمد ز جای . فردوسی . بزد بر سپر زود بهزاد گرز به پیچید آواش در کوه برز. فردوسی . تبیره برآمد ز درگاه طوس همان ناله ٔ بوق و آوای کوس . فردوسی . چو آمد بگوش اندرش کرّنای دم بوق و آوای هندی درای . فردوسی . چو خسرو بدانگونه آوا شنید برخساره شد چون گل شنبلید. فردوسی . چو ده سال شد پادشاهیش راست ز هر کشور آوای بدخواه خاست . فردوسی . چه آواز نای و چه آواز چنگ خروشیدن بوق و آوای زنگ . فردوسی . چه بندی دل اندر سرای فسوس که هزمان بگوش آید آوای کوس ؟ فردوسی . برآمد دگرباره بانگ سرود دگرگونه تر ساخت آوای رود همی سبز در سبز خوانی کنون بدینگونه سازند مردان فسون . فردوسی . خداوند رای و خداوند شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم . فردوسی . ز درگاه برخاست آوای کوس زمین آهنین شد هوا آبنوس . فردوسی . سپهدار ترکان چو آوا شنود بدانست کآن پهلوانی چه بود. فردوسی . سپهبد چو از باره آوا شنید نگه کرد و خورشیدرخ را بدید. فردوسی . کجا آن بتانی پر از ناز و شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم . فردوسی . همانگاه راهب چو آوا شنید فرود آمد از دیر و او را بدید. فردوسی . ماه و خورشید و کوکبای فلک آتش و آب و خاک و باد صبا همه جمله مسبِّحان تواَند ما ندانیم و نشنویم آوا. عنصری . جهاندیده ای نام او ذیفنوس که کردی بر آوای بلبل فسوس . عنصری . شاد باشید که جشن مهرگان آمد بانگ و آوای درای کاروان آمد. منوچهری . ای روی داده صحبت دنیا را شادان و برفراشته آوا را. ناصرخسرو. ببانگ خوش گرامی شد سوی مردم هزارآوا وز آن خوار است زاغ ایدون که خوش و خوب نسراید. ناصرخسرو. چو مر جاهلان را سوی خود نخواند نه بوی نبید و نه آوای زیرم . ناصرخسرو. قول او را بشنود داناز راه گشتنش گشتنش آواست گر او را چو ما آواستی . ناصرخسرو. از لحن و ز آوای خوش بمانَد در تنگ قفس ها هزاردستان . ناصرخسرو. ز باد فقه و باد فقر دین را هیچ نگشاید میان دربند کاری را که این رنگ است و آن آوا. سنائی . هر صبح سر ز گلشن سودا برآورم وز صور آه، بر فلک آوا برآورم . خاقانی . از این سراچه ٔآوا و رنگ، پی بگسل بارغوان ده رنگ و بارغنون آوا. خاقانی . هر آنکو لؤلؤ لفظت ز گوش خود درآویزد بدانسان حق شنو گردد که جز حق نشنود آوا. خاقانی ؟ ◄ صیت .شهرت . نامبرداری . بلندآوازگی : همانا شنیدستی آوای سام نبد در زمانه چنو نیکنام . فردوسی . ◄ عقیده . رای : بدان بی بها ناسزاوار پوست پدید آمد آوای دشمن ز دوست . فردوسی . ♦ آوا کردن ؛ خواندن . دعوت . دعاء. طلبیدن : تا نام کسی نخست ناموزی در مجمع خلق چون کنیش آوا؟ ناصرخسرو. ♦ آوای سرد؛ گفتار زشت : بداندیش ما آن کجا گفت و کرد ز کردار ناخوب و آوای سرد چو ما رفته باشیم کیفر برند نه بس روزگار از جهان بر خورند. فردوسی . ♦ هزارآوا ؛ به معنی هزاردستان، مرکب از هزار و آوای به معنی بانگ و صوت است .