آوریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آوریدن . [ وَ دَ ] (مص ) آوردن، مقابل بردن : به پیش آوریدند آهنگران غل و بند و زنجیرهای گران . فردوسی . سپهبد هر آنجا که بد موبدی ... ز کشور به نزدیک خویش آورید بگفت آن جگرخسته خوابی که دید. فردوسی . بشد تیز نعمان صد اسب آورید ز اسبان جنگ آوران برگزید. فردوسی . ز دینار با هر یکی سی هزار نثار آوریده بر شهریار. فردوسی . نثارآورید او چو روز نخست ز گوهر بسی اندرون مایه جست . فردوسی . جهان سر نهادند سوی عزیز بسی آوریدند هر گونه چیز. شمسی (یوسف و زلیخا). چنین آوریدیم چیزی حقیر ز روغن ز ریچال و کشک و پنیر. شمسی (یوسف و زلیخا). مر آن را [ یوسف را ] در آن پیشگاه آورید بر تخت دستور شاه آورید. شمسی (یوسف وزلیخا). بندیش که کردگار گیتی از بهر چه آوریدت ایدر. ناصرخسرو. ◄ رسانیدن . ابلاغ : درود آوریدش خجسته سروش کزین بیش مخْروش و بازآر هوش . فردوسی . سیاوش یکی جایگه ساخت نغز پسندیده ٔ مردم پاک مغز مگر خود سروش آوریدش خبر که چونان نگارید آن شهر و بر. فردوسی . ز دزدی ّ صاع آوریده خبر بدین داستان من شدم چون شرر. شمسی (یوسف و زلیخا). به یوسف ز یزدان سلام آورید نه تنها که با این پیام آورید. شمسی (یوسف و زلیخا). مر او را سلام آورید از خدای جهان آفرین خالق رهنمای . شمسی (یوسف و زلیخا). تن خویشتن را بیوسف نمود ز یزدان سلام آورید و درود. شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ گزیدن بشاهی : و از این پس یزدجرد شهریار را آوریدند. چون بنشست روزگار خلافت ... عمر خطاب بود. (مجمل التواریخ ). ◄ گذرانیدن، چنانکه به شمشیر : سپهدار ترکان چو باد دمان بتیغ آوریده سپه آن زمان جهانجوی قارَن چون آشفته پیل زمین کرده از خون چو دریای نیل . فردوسی . ◄ بردن . رسانیدن، چنانکه مدت و اجلی را : که گیتی سپنج است و جاوید نیست فری برتر از فرّ جمشید نیست سپهر بلندش بپای آورید جهان را جز او کدخدای آورید. فردوسی . ◄ کردن : سپاهی که نوروز گرد آورید همه نیست کردش ز ناگه شجام . دقیقی . ز گرد آوریدن که یابد بهی که میرفت باید به دست تهی . فردوسی . جهاندار سی سال از این پیشتر چگونه پدید آوریدی گهر برفت و سر آمد بر او روزگار همه رنج او ماند از او یادگار. فردوسی . به پیران ویسه چنین گفت شاه [ افراسیاب ] که گفتم بیاور ز هر سو سپاه درنگ آوریدی تو از کاهلی سبب پیری آمد و گر بددلی . فردوسی . تو و مادرت هر دو از چنگ دیو برون آوریدم به رای و به ریو. فردوسی . بدست آوریده خردمند سنگ به نایافته دُرّ نَدْهد زچنگ . اسدی . بدان ای پدر کآخر کار من بخیر آوریده ست دادار من . شمسی (یوسف و زلیخا). چنین گفت کای داور ماه و مهر پدید آوریدی زمین و سپهر. شمسی (یوسف و زلیخا). بنظم آوریدم بسی داستان از افسانه و گفته ٔ باستان . شمسی (یوسف و زلیخا). بکار آمد آنها که برداشتند نه گرد آوریدند و بگذاشتند. سعدی . ◄ نهادن : یک آهوست خان را چو ناریش پیش چو پیش آوریدی صد آهوش بیش . ابوشکور. برفتند فرمانبران پیش اوی به نزدیک جهن آوریدند روی . فردوسی . نشستند با ماه دو مهرجوی شب و روز روی آوریده بروی . اسدی . ◄ کشیدن : تا سمو سر برآورید ز دشت گشت زنگارگون همه لب کشت هر یکی کاردی ز جان [ کذا ] برداشت تا برند از سمو طعامک چاشت . رودکی . بچنگ آمدش چند گونه گهر چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر ز خارا بافسون برون آورید شد آراسته بندها را کلید. فردوسی . بسی آفرین بزرگان بگفت بدان کش برون آورید از نهفت . فردوسی . سر مرد تازی [ ضحاک ] بدام آورید [ ابلیس ] چنان شد که فرمان او برگزید. فردوسی . همه خلعت شاه پیش آورید بر او آفرین کرد هر کس که دید. فردوسی . دوپاکیزه از خانه ٔ جمّشید برون آوریدند لرزان چو بید. فردوسی . جدا کرد گاو و خر و گوسفند بورز آورید آنچه بد سودمند. فردوسی . چو یک چند بگذشت او شد بلند بنخجیر شیر آوریدی به بند. فردوسی . بزد کوس و لشکر برون آورید ز هامون بدریای خون آورید. فردوسی . بیاورد گستهم آن خواسته که جهنش فرستاد آراسته به نزدیک شاه جهان آورید چو خسرو مر آن را همه بنگرید ببخشید جمله بایرانیان ... فردوسی . چو آن کاسه ٔ زهر پیش آورید نگه کرد موبد بدو بنگرید. فردوسی . شتر زیر بار آوریدند زود. شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ پدید کردن . پیدا کردن : چون کَشَف انبوه غوغائی بدید بانگ و زخ ّ مردمان خشم آورید . رودکی . از آن جوی راحت که راه آورید شب و روز و خورشید و ماه آورید. فردوسی . دو سد برفرازید و جنگ آورید همه رسم و راه پلنگ آورید. فردوسی . مرا آنگه آمد بکف باز تن که مهر آوریدم بفرزند من . فردوسی . تگرگ آوریدند با باد سخت پس از باد سرما که درّد درخت . اسدی . دل یوسف آئین و رای آورید ره کدخدائی بجای آورید. شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ حامل بودن، چنانکه پیغامی را : بگوید که روشن دلی شیده نام بشاه آوریده ست چندین پیام . فردوسی . بدو گفت رستم که از پهلوان پیام آوریدم بروشن روان . فردوسی . ◄ آفریدن .خلق کردن : بدان کردگاری که چرخ آفرید ستاره نمود و زمین آفرید. شمسی (یوسف و زلیخا). نهال فتنه در دلها تو کشتی در آغاز خلایق آوریدن . (منسوب به ناصرخسرو). ◄ عرض کردن . گستردن . گستریدن : نبایستی تو گفتارش شنیدن چو بشنیدی به پیشم آوریدن . (ویس و رامین ). ◄ حمله کردن . جنگ آوری نمودن . (برهان ) (انجمن آرای ناصری ). شاهدی برای این معنی دیده نشد. ♦ بجای آوریدن ؛ گزاردن . اجرا کردن : هر آنکس که فرمان بجای آورید سپاه شهنشه بدو ننگرید. فردوسی . اگر کژ اگر راست پوینده اند همه کس ره راست جوینده اند ولیکن درست آوریدن بجای مر آن را نماید که خواهد خدای . اسدی . تو آنچ از پیمبر رسیدت بگوش ببین و بجای آوریدن بکوش . اسدی . بفرمود پس یوسف دین پناه بجای آوریدند فرمان شاه . شمسی (یوسف و زلیخا). چو لختی پرستش بجای آورید زمانی بسی شکرها گسترید. شمسی (یوسف وزلیخا). بشد مرد و بسیار گرمی نمود بجا آورید آنچه فرموده بود. شمسی (یوسف و زلیخا). ♦ زیر (بزیر) آوریدن ؛ بزمین پیوستن . پست کردن . بر زمین زدن . برزمین افکندن . مغلوب کردن . مقهور کردن : کجات آن شبیخون ناگه چو شیر که شیر ژیان آوریدی بزیر؟ فردوسی . دگر نامور گرد سهراب شیر که پیل ژیان آوریدی بزیر. فردوسی . دوفرزند بودش [ لهراسب را ] بسان دو ماه سزاوار شاهی ّ و تخت و کلاه یکی نام گشتاسب دیگر زریر که زیر آوریدی سر نرّه شیر. فردوسی . نبرده برادرْم فرخ زریر که شیر ژیان آوریدی بزیر. فردوسی . وزآن پس چو جنبنده آمد پدید همه رستنی زیر خویش آورید. فردوسی . شه غرچگان بود برسان شیر کجا پشت پیل آوریدی بزیر. فردوسی . بدو گفت اولاد کای نرّه شیر جهان را به تیغآوریدی بزیر. فردوسی . ♦ فراز آوریدن ؛ گردکردن : چو گسترد خورشید دیبای زرد بجوشید دریای دشت نبرد... دو سالار هر دو بسان پلنگ فراز آوریدند لشکر بجنگ . فردوسی . فراز آوریدند بیمر سپاه ز شادی بریدند و آرامگاه . فردوسی . چو آن نامه برخواند [ نامه ٔ گراز ] قیصر، سپاه فراز آورید از پی رزمگاه . فردوسی . چو دیوار، پیلان به پیش سپاه فراز آوریدندو بستند راه . فردوسی . بوقت خواستن آسان دهد بزائر زر اگر چه هست فراز آوریدنش دشوار. فرخی . بدیدی که ما را پس از کین سخت بهم چون فراز آوریده ست بخت . شمسی (یوسف و زلیخا). ۩ بیاوردن : بگویش که من نامه ٔ نغزناک فراز آوریدستم از مغز پاک . ابوشکور یا عنصری . ♦ فرودآوریدن ؛ پیاده کردن . در جائی متوقف ساختن : بدان مرز لشکر فرود آورید [ طوس ] زمین گشت از آن خیمه ها ناپدید. فردوسی . بدینگونه تا شهر هَمْدان رسید بجائی که لشکر فرود آورید. فردوسی . چو خسرو به نزدیک ایشان رسید به بیرونْش لشکر فرود آورید. فردوسی . ♦ فرود آوریدن از تخت ؛ خلع کردن از پادشاهی : براندیش از کار پرویزشاه از آن ناسزاوار کار تباه چو او را فرود آوریدی ز تخت شد از تخم ساسان بیکبار بخت . فردوسی .