آور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آور. [ وَ ] (نف مرخم ) مخفف آورنده : بارآور. برآور: درختی بارآور یا برآور. دین آور. سودائی زیان آور. معاملتی سودآور. شرم آور. ننگ آور : جهاندار گفتا به نام خدای بدین نام دین آور پاکرای . دقیقی . به ره هست چندانکه آید بکار درختان بارآور سایه دار. فردوسی . به صورتگری گفت [ مانی ] پیغمبرم ز دین آوران جهان برترم . فردوسی . ز دین آوران این سخن کس نگفت تو دیوانگی داشتی در نهفت . فردوسی . مسیح فریبنده خود کشته شد چو از دین یزدان سرش گشته شد ز دین آوران دین آن کس مجوی که او کار خود را ندانست روی . فردوسی . چنین گفت دین آور تازیان که خشم پدر جانت آرد زیان . فردوسی . ◄ (ن مف مرخم ) مخفف آورده : گنج بادآور. شاهدی خطآور. رودآور : دگر گنج بادآورش خواندند شمارش بکردند و درماندند. فردوسی . فراوان ز نامش سخن راندیم سرانجام بادآورش خواندیم . فردوسی . دی کآمدم ز غاتفر آمد مرا به پیش شیرین خطآوری چو شکر در قمیطره . سوزنی . ◄ (پسوند) دارنده . دارا. مالک . صاحب . خداوند: بخت آور. پرندآور. جاناور. سُروآور: شاةٌ قَرْناء؛ میشی سُروآور. کمین آور؛ خداوند کمین : بینداخت تیغ پرندآورش همی خواست از تن بریدن سرش . فردوسی . کمندی بفتراک و اسبی دوان پرندآور و جامه ٔ هندوان . فردوسی . جهانی پر از دشمن و از بدان نماند بتو تاج تاج آوران (کذا). فردوسی . بزیر اندرون بود و هامون و دشت که بدبخت و بخت آور آنجا گذشت . فردوسی . ◄ بسیار. پُر: تکاور؛ بسیارتک . خارآور؛ پرخار: العضاة؛ درختان خارآور. (ربنجنی ). خشم آور؛ بسیارخشم . دلاور؛ پردل . زورآور؛ پرزور. شتاب آور؛ پرشتاب . کین آور؛ پرکین : ستاره شناسان و دین آوران سواران جنگی ّ و کین آوران . فردوسی . بپردازی و خود بتوران شوی ز جنگ و ز کین آوران بغنوی . فردوسی . یلان سینه آمد پس ِ اردوان بر اسب تکاور ببسته میان . فردوسی . یکی داستان زد بر این بر پلنگ چو با شیر زورآورش خاست جنگ . فردوسی . تو نیز بزیر ران درآری آن رخش تکاور هنرمند. خاقانی . ◄ بزرگ . کلان . درشت : استخوان آور؛ درشت استخوان : الزاهق ؛ اسبی استخوان آور. بیخ آور؛ کلان بیخ : جبل راسخ ؛ کوه بیخ آور. (ربنجنی ). تناور؛ بزرگ تنه . بزرگ تن : مردی تناور. درختی تن آور. جگرآور؛ بزرگ جگر. دلیر. دنبه آور؛ بزرگ دنبه : الیانه ؛ میشی دنبه آور. (ربنجنی ). ریش آور؛ بزرگ ریش . بلمه . لحیانی : مردی ریش آور. شکم آور؛ بزرگ شکم . بطین . نام آور؛ بزرگ نام . مشهور : تناور یکی لشکر زورمند برهنه تن و سفت و بالا بلند. فردوسی . بهی ّ تناور گرفته بدست دژم خفته بر جایگاه ِ نشست . فردوسی . مر او را ستودند یک یک مهان بزرگان و نام آوران جهان . فردوسی . ◄ جوی . جوینده . خواه . خواهنده : جنگ آور؛ جنگجوی . رزم آور؛ رزمخواه : بیاری بیاید سپاهی گران بزرگان توران و جنگ آوران . فردوسی . که گردان کدامند و سالار کیست ز رزم آوران جنگ را یار کیست ؟ فردوسی . ◄ چون . مانند: اسب بادآور؛ اسب چون باد : یکی ترجمان را ز لشکر بخواند بگلگون بادآورش برنشاند. فردوسی . ◄ و در زبان آور مجموع مرکب به معنی فصیح و سخنور است . ◄ کلمه ٔ گُندآورچون گفته های فرهنگ نویسان در عربی یا فارسی و مضموم یا مفتوح بودن کاف مضطرب است معنی مجموع مرکب آن ظاهر نیست، چه گاهی جزء اول کلمه را کندا گرفته اند و گاهی گُند اصل کلمه ٔ جُند عرب دانسته اند و از این رو کندآور را حکیم و فیلسوف معنی کرده اند و گندآور را معنی قائد و سپهسالار داده اند. معنی فیلسوف برای کندآور درست نمی نماید چه خود کندا را فرهنگ نویسان معنی حکیم و فیلسوف میدهند و در این صورت کندآور معنی معقولی ندارد. و اگر کلمه گُندآور مرکب از گند به معنی جُندباشد معانی شجاع و دلیر در آن تَوَسع یا مسامحه ایست . صاحب اقرب الموارد گوید: الکند بالضّم ؛ الشرس الشدید فارسی، نقله فریتغ عن بعض کتب العرب . و هم او گوید: الکنداکِر؛ الشّجاع، الجسور فارسیة نقلها فریتغ عن بعض کتب العرب . و گُند به معنی خصیه و بیضه نیز آمده است و امروز در تداول عامه، فلان مردی خایه دار است، تعبیر مثلی است که از آن اقتحام مرد و مقتحم بودن او را اراده کنند : نگه کن سواران وکندآوران چو بهرام و چون زنگه ٔ شاوران . فردوسی . همه ریگ صحرا مرا لشکرند همه نرّه شیران وکندآورند. فردوسی .
آور. [ وَ ] (ق ) یقیناً. بالقطع. براستی . راست . (صحاح الفرس ). صحیح . بتحقیق . (فرهنگ اسدی، خطی ). برتحقیق : کسی را که باشد بدل مهر حیدر شود سرخ رو در دو گیتی به آور. رودکی . اگر دیده بگردون برگمارد ز سهمش پاره پاره گردد آور. بوشعیب . گروه دیگر گفتند نه، که این بت را بر آسمان برین بود جایگاه، آور. فرخی . چنین شنیدم از مردمان دانا که می بسنبد الماس گوهر، آور. مسعودسعد. ◄ (اِ) ایمان . یقین : گر سلیم حیه ٔ عشقی بخور تریاق فقر تا مسلم گرددت آور چو سلمان داشتن . شیخ روزبهان . هرچه کردی نیک و بد فردابه پیشت آورند بی شک ای مسکین، اگر در دل نداری آوری . ؟ (از جهانگیری ). و کلمه ٔ باور مخفف به آور، یعنی به یقین، مؤید دعوی فوق است . ◄ و در فرهنگها بکلمه ٔ آور معنی آسمان هفتم و یا مطلق آسمان داده اند و بیت مزبور بوشعیب را مثال آورده اند. گذشته از اینکه شاهد دیگری برای این مدعا نیست، کلمه در آن بیت ظاهراً همان معنی یقیناً و قطعاً میدهد. و نیز زشت را یکی از معانی این کلمه شمرده و بیت ذیل را شاهد گذرانیده اند : نزدیک عقل جمله در این عهد باوراست کامروز همچو جهل هنر زشت و آور است . عنصری . ◄ (ص ) طعم بگشته . تندشده . تیزگردیده . بیورزده (مغز جوز و لوز و پسته و مانند آن ).