آوند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آوند. [ وَ ] (اِ) (از: آو، آب + وند، خنور) اناء. ظرف . خنور. وعاء. باردان . ◄ کوزه ٔ آب . ظرف شراب . کوزه ٔ شراب . خنور آب . (المعجم ) : چون آب بگونه ٔ هر آوند شوی . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از فرهنگ اسدی ). مبادا ساغرش یک لحظه از خون رزان خالی فلک راتا رود خون شفق زین نیلی آوندش . عمید لوبکی . که بنیت آدمی چون آوندی ضعیف است . (کلیله و دمنه ). شودهر سفالی که آوند می بر ما بود بهتر از تاج کی . ؟ (از فرهنگها). ♦ آوند شراب ؛ قحف . بط.صراحی . صراحیه . بلبله . باطیه . ناجو. قرابه . ◄ تخت و مسند. ◄ شطرنج . ◄ اول و نخست . و باین معنی بکسر ثالث هم گفته اند. (برهان ). ◄ صولجان .
آوند. [ وَ ] (اِ) وعاء، که بفرانسه وِسو گویند. (فرهنگستان ).
آوند. [ وَ ] (اِ) دلیل . بیّنه . (برهان ). حجت : چنین گفت با پهلوان زال زر گر آوند خواهی به تیغم نگر. فردوسی . ◄ آونگ : بر بستر غم خفت عدوی تو چنان زار کش تن شود از تار قزا کند شکسته وز دار عنان گشت حسود تو نگونسار چون خوشه ٔ انگور بر آوند شکسته . سوزنی .