آویخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آویخته . [ ت َ / ت ِ ] (ن مف / نف ) آویزان شده . آونگ شده . دروا. اندروا. معلق . فروهشته . فروگذاشته . نگون : آب گلفهشنگ گشته از فسردن ای شگفت همچنان چون شیشه ٔ سیمین نگون آویخته . فرالاوی . یکی حلقه زرین بدی ریخته از آن چرخ کار اندرآویخته [ در ایوان مداین ] فروهشته زو سرخ زنجیر زر بهر مهره ای درنشانده گهر. فردوسی . کآن هر دو فریشته بفعل خود آویخته مانده اند در بابل . ناصرخسرو. از آن جانب که بریده بود انثیین او در شکاف چوب آویخته شد. (کلیله و دمنه ). ◄ متشبث : همه آویخته از دامن دعوی ّ و دروغ چو کُفه از کُس گاو و چو کلیدان ز مدنگ . قریعالدهر. ◄ بدارزده . بردارکرده . مصلوب . مصلوبه : محمود... بسیار دارها بفرمود زدن و بزرگان دیلم را بر درخت کشیدند... ومقدار پنجاه خروار دفتر روافض و باطنیان و فلاسفه ازسراهای ایشان بیرون آوردند و زیر درختهای آویختگان بفرمود سوختن . (مجمل التواریخ ). ◄ منشب ّ. منشبک . مشبک . منتسج : نیست آمیخته با آب هنر خاکش نیست آویخته در پود خرد تارش . ناصرخسرو. و رجوع به آویختن شود. ◄ مأخوذ. مسؤول . معاقَب . مَجْزی ّ : بر این رزم خونی که شد ریخته تو باشی بدان گیتی آویخته . فردوسی . هر آن خون که آید بکین ریخته تو باشی بدان گیتی آویخته . فردوسی . هر آن خون که آید بر این ریخته گنهکار اویست و آویخته . فردوسی . ◄ نگون . دروا. معلق . اندروا : بزین اندر آورد و بستش چو سنگ سر آویخته پایها زیر تنگ . فردوسی . نبیند مگر تخته ٔ گور تخت گر آویخته سر ز شاخ درخت . فردوسی . بماند او [ ضحاک بدماوند ] بدانگونه آویخته وزو خون دل بر زمین ریخته . فردوسی . بیفشرد چنگ کلاهور سخت فروریخت ناخن چو برگ درخت کلاهور با دست آویخته پی و پوست و ناخن فروریخته . فردوسی .