آویز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آویز. (نف مرخم )در کلمات مرکّبه چون دست آویز، به معنی وسیله و بهانه، و دل آویز، و گلاویز مخفف آویزنده است : بدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دلاویز تو مستم . سعدی .
آویز. (اِ) نام قسمی گل با ساقی باریک بطول نیم گز و کمتر و برگی سخت سبز وشبیه ببرگ نعناع و گلی چون گل انار. ◄ منشور و جز آن از بلور و مانند آن که بر جارها و لاله ها و چلچراغها آویخته است زینت را. ◄ آنچه از احجار کریمه چون الماس و زمرد و مانند آن که بر حلقه ٔ گوشواره آویزند. ◄ جنگ . پیکار. مبارزت . نبرد. درآویختن با خصم . زد و خورد : بیفشرد ران رخش را تیز کرد برآشفت و آهنگ آویز کرد. فردوسی . برانگیخت از جای شبدیز را تن و جان بیاراست آویز را. فردوسی . چهل روز با لشکر آویز بود گهی رزم و گه روی پرهیز بود. فردوسی . غمین گشت و آهنگ آویزکرد از آن پس که از جنگ پرهیز کرد. فردوسی . با شیر و پلنگ هرکه آویز کند آن بِه ْ که ز تیر فقر پرهیز کند. ؟ (از تاریخ بیهقی ). دگر ره شد آهنگ آویز کرد برآورد گرد اسب را تیز کرد. اسدی . چرخ رابا حاسدت آویز باد بخت را با دشمنت پیکار باد. مسعودسعد. ♦ گریز و آویز ؛ آویز و گریز. جنگ و گریز : اشکانیان در گریز و آویز بس استاد بودند. و رجوع به «آویز و گریز» شود. ◄ منگوله . شرّابه . پَش . فَش .