آگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آگه . [ گ َه ْ ] (ص ) آگاه . باخبر.مطلع. مستحضر. عالم . خبیر. عارف . واقف : چو آگه شد از مرگ فرزند شاه ز اندوه گیتی بر او شد سیاه . فردوسی . همانا خوش آمدْش گفتار اوی نبود آگه از زشت کردار اوی . فردوسی . بایوان یکی گنج بودش [ فرنگیس را ] نهان نبد زآن کسی آگه اندر جهان . فردوسی . ز خیمه برآورد پرخون سرش که آگه نبد زآن سخن لشکرش . فردوسی . چو از جنبش خسرو آگه شدند از آن دشت تازان سوی ره شدند. فردوسی . مرا کرد یزدان از این بی نیاز گر آگه نه ای برگشایمْت راز. فردوسی . بدانگاه از این کار آگه شوی که بی تاج و بی تخت و بی گه شوی . فردوسی . چو از لشکر آگه شد افراسیاب بر او تیره شد تابش آفتاب . فردوسی . شما یکسر از کارها آگهید بر این بر که گویم گواهی دهید. فردوسی . چو قیدافه آگه شد از قیدروش ز بهر پسر پهن بگشاد گوش . فردوسی . بیامد سخن جوی پویان ز پس نبد آگه از راز او هیچکس . فردوسی . بگفتا مرا زود آگه کنید روانرا سوی روشنی ره کنید. فردوسی . بت دلنواز و می خوشگوار پرستید و آگه نبد او ز کار. فردوسی . بدل گفت آن هر سه بیره شدند چواز ماو از لشکر آگه شدند. فردوسی . ز بربر همه لشکر آگه شدند سگالش چنین بود در ره شدند. فردوسی . قلون دلاور شد آگه ز کار پذیره بیامد سوی کارزار. فردوسی . چو تهمورس آگه شد از کارشان برآشفت و بشکست بازارشان . فردوسی . کسانیکه زین دانش آگه بوند پراکنده یا بر در شه بوند. فردوسی . از آن چاره آگه نبد هیچکس که او داشت آن راز پنهان و بس . فردوسی . همی گفت با کردگار جهان که ای آگه از آشکار و نهان . فردوسی . چنین تا برآمد بر این سال پنج نبودند آگه ز درد و ز رنج . فردوسی . گر نه ای آگه تو از این گنده پیر منت خبر گویم از این بد فعال . ناصرخسرو. نیستی آگه چه گویم مر ترا من جز همانْک عامه گوید نیستی آگه ز نرخ لوبیا. ناصرخسرو. آگه منم ز خوی بد او از آنک کس نازمود هرگز بیش از منش . ناصرخسرو. دریغا جوانی ّ و آن روزگار که از رنج پیری تن آگه نبود. مسعودسعد. آگه شدم که خدمت مخلوق هیچ نیست هست از همه گزیر و ز اﷲ ناگزیر. سوزنی . اقتضای جان چو آید آگهی است هرکه آگه تر بود جانش قویست . مولوی . نی ولیکن یار ما زین آگه است زآنکه از دل سوی دل پنهان ره است . مولوی . ♦ آگه بودن ؛ باخبر، عالم، خبیر بودن . ♦ آگه شدن ؛ خبر یافتن . ♦ آگه کردن ؛ باخبر کردن . مطلع ساختن . ◄ چون با کلمه ای مرکب شود کلمه بمعانی مختلفه آید، مثلاً دل آگه به معنی صاحبدل و روشن ضمیر و دژآگه و بدآگه به معنی جاهل بجهل مرکب مقابل خوش آگه و کارآگه اهل خبرت و بصیرت باشد. ◄ (اِمص ) آگهی . آگاهی . خبر : منم همچون پیاده تو سواری ز رنج رفتنم آگه نداری . (ویس و رامین ). حسودا تو مگر آگه نداری که در باران بودامیدواری بهار آید چو بارد ابر بسیار مگر بازآید از باران من یار. (ویس و رامین ). چنین یافتم آگه از راستان چنین گفت گوینده ٔ داستان . شمسی (یوسف و زلیخا). و آگاه نیز بدین معنی آمده است .رجوع به آگاه شود.
آگه . [ گ َه ْ ] (اِخ ) نام شاعری شیرازی ازمتأخرین، برادر نواب، متخلص به بسمل . از مریدان میرزا ابوالقاسم درویش شیرازی . وفات در ١٢٤٤ هَ .ق .