آگین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آگین . (اِ) حشو. آکنه . جغبوت : خود پرّ کبوتران مینوست کآگین چهاربالش اوست . خاقانی . بهر آگین چاربالش اوست هر پری کاین کبوتر افشانده ست . خاقانی . و اجزاء میان صدر و عَروض و ابتداو ضرب را حشو خوانند یعنی آگین میانه ٔ اول و آخر مصاریع. (المعجم ). و این کلمه را بقیاس به آکندن و آکنه با تداول فعلی، باید بکاف تازی خواند.
آگین . (ص ) پُر : همه کاخ تابوت بد سربسر غنوده بصندوق در شیر نر تو گفتی که سام است با یال و سفت غمین شد ز جنگ اندر آمد بخفت بپوشید بازش بدیبای زرد سر تنگ تابوت را سخت کرد همی گفت اگر دخمه زرین کنم ز مشک سیه گِردَش آگین کنم چو من رفته باشم نماند بجای وگرنه مرا خود جز این نیست رای . فردوسی . ◄ فربه . مقابل لاغر. (برهان ).
آگین . (پسوند) مرادف ِ آگِن و گِن و گین . درکلمات مرکبه ٔ با آن بمعانی آلود و آلوده آید، مانندعبیرآگین، عنبرآگین، مشک آگین، زهرآگین : بدخمه درون تخت زرین نهند کله بر سرش عنبرآگین نهند. فردوسی . شکسته زلف تو تازه بنفشه ٔ طبریست رخ و دو عارض تو تازه لاله و نسرین تو لاله دیدی شمشادپوش و سنبل تاج بنفشه دیدی عنبرسرشت و مشک آگین . فرخی . ز بس که عنبر و مشک است توده برتوده دماغ دانش از اندیشه عنبرآگین است . کمال اسماعیل . ◄ مرصع. گوهردرنشانیده . گوهرآگین : همه طشت زرین و سیمین بدی چو زرین بدی گوهرآگین بدی . فردوسی . از آن تختها چند زرین بدی چه مایه از او گوهرآگین بدی . فردوسی . رکابش دو زرین، دو سیمین بدی همان هر یکی گوهرآگین بدی . فردوسی . چنین هم بمشکوی زرین من چه در خانه ٔ گوهرآگین من پرستار باشد ده و دو هزار همه پاک با طوق و با گوشوار. فردوسی . زآن جام گوهرآگین جمشید خورده حسرت زآن رمح اژدهاسر ضحاک برده مالش . خاقانی . ◄ محشو. انباشته . ممتلی : عقیق آگین : تا بدان وقتی که همچون گوی سیمین گشت سیب نار همچون حقه ٔ گرد عقیق آگین شود. فرخی . ◄ مانند. گونه : طلسم آگین : من بدین راه طلسم آگین همی کردم نگاه در تفکر خیره مانده همچو شخص بی روان . فرخی . ◄ صاحب . دارا. مالک : عثرت آگین : مر ترادین نبی خاص دبستانیست دین کند جان ترا زنده و علم آگین . ناصرخسرو. کژکژی نفس عثرت آگین راست راستی عقل عاقبت بین راست . سنائی . ◄ اندود. اندوده : زرآگین : مدخلان را رکاب زرآگین پای آزادگان نیابد سر. رودکی . ◄ پُر. بسیار: پندآگین . سحرآگین . غم آگین : آن خوانده ای بخوان سخن حجت رنگین برنگ معنی و پندآگین . ناصرخسرو.