آیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آیس . [ ی ِ ] (ع ص ) ناامید. نومید. نمید. مأیوس . قانط. قنوط : بود شخصی عالمی قطبی کریم اندر آن منزل که آیس شد ندیم . مولوی . چونکه قبضی آیدت ای راهرو آن صلاح تست آیس دل مشو. مولوی . عسر با یسر است هین آیس مباش راه داری زین ممات اندر معاش . مولوی . لیک تو آیس مشو هم پیل باش ور نه پیلی در پی تبدیل باش . مولوی . لیک خورشید عنایت تافته ست آیسان را از کرم دریافته ست . مولوی . هم بر آن بو می تنند و میروند هر دمی راجی ّ و آیس میشوند. مولوی . و آن در اصل آئس باشد.