آینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آینه . [ ی ِ ن َ ] (ع ص ) تأنیث آین . ج، آینات .
آینه . [ی ِ ن َ / ن ِ ] (اِ) نقش هلال وار که بر دم طاوس است .
آینه . [ ی ِ ن َ / ن ِ ] (اِ) در کلمه ٔ هرآینه، ظاهراً مخفف هرآیینه است و آیینه به معنی آیین یعنی صورت و گونه و سان، و مجموع مرکب بمعنی بهر حال و در هر حال و بهر روی و بهر صورت و لاجرم . (زمخشری ) : همه سر آرد بار آن سنان نیزه ٔ او هرآینه که همی خون خورد سر آرد بار. دقیقی . آن حوض آب روشن و آن کوم گرداو روشن کند دلت چو به بینی هرآینه . بهرامی . با درفش ار تپانچه خواهی زد بازگردد بتو هرآینه بد. عنصری . کسی که آتش را جای سازد اندر دل هرآینه بدل او رسد نخست زیان . عنصری . گر شوم بودتی بغلامی بنزد خویش با ریش شوم تر به برِ ما هرآینه . عسجدی . و عزیمت ما بر آن قرار گرفته بود که هرآینه و ناچار فرمان عالی [ خلیفه ] را نگاه داشته آید. (تاریخ بیهقی ). هرگاه دو دوست بمداخلت شریری مبتلا گردند هرآینه میان ایشان جدائی افتد. (کلیله و دمنه ). قبله مساز زآینه هرچند مر ترا صورت هرآینه بنماید هرآینه . خاقانی . و سزای بدسگال هرآینه برسد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). پسر گفت هرآینه تا رنج نبری گنج برنداری . (گلستان ). دو بامداد گر آید کسی بخدمت شاه سیم هرآینه در وی کند بلطف نگاه . سعدی . و رجوع به هرآینه و هرآیینه شود.