أسرار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اَ ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- جِ سِرُ؛ رازها، نهانیها، سرها.<BR>۲- جِ سَرَر و سُرَر؛ خطها و شکنهای کف دست.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اَ ) [ ع. ] (اِ.) ۱- جِ سِرُ؛ رازها، نهانیها، سرها. ۲- جِ سَرَر و سُرَر؛ خطها و شکنهای کف دست.
( اِ ) [ ع. ] (مص م.)۱ - نهفتن. ۲- پوشیده با کسی سخن گفتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسرار. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ سِرّ . رازها. (منتهی الارب ). نهانی ها. بنات الصدور. (المرصع). بنات الضمیر. (المرصع). رجوع به سِرّ شود : تو گوئی از اسرار ایشان همی فرستد بدو آفتاب اسکدار. عنصری . با وی [ احمد بوعمرو ] خلوتها کردی [ سبکتکین ] و شادی و غم و اسرار گفتی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٠٠). ندانم کس چنین اسرار گفتست ندانم کین چنین گوهر که سفتست . ناصرخسرو. عیبه ٔ اسرار نبی بُد علی روی سوی عیبه ٔ اسرار کن . ناصرخسرو. پنهان کند اسرار ملک لیکن اسرار سپهر آشکار دارد. مسعودسعد. چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند همه خزانه ٔ اسرار من خراب کنند. مسعودسعد. زنان را با غوامض اسرار مردان چه کار. (کلیله و دمنه ). برزویه گفت قویتر رکنی بناء مودّت را کتمان اسرار دوستانست . (کلیله و دمنه ). اما مفتاح همه ٔ اغراض کتمان اسرار است . (کلیله و دمنه ). شیر... او را [ گاو را ] ... محرم اسرار خویش گردانید. (کلیله و دمنه ). و اهلیت این امانت و محرمیت او این اسرار را محقق گشت . (کلیله و دمنه ). بشنو از این پرده و بیدار شو خلوتی پرده ٔ اسرار شو. نظامی . پیر در معراج خود چون جان بداد در حقیقت محرم اسرار شد. عطار. هرکه را اسرار حق آموختند مُهر کردند و دهانش دوختند. مولوی . خطبه ٔ ملّت و دین از سر گیر کشف اسرار یقین از سر گیر. جامی . ◄ ج ِ سَرَر و سُرَر. خطوط کف دست و شکنهای آن . خطها که بر کف دست باشد: اسرار کف ّ؛ خطوط آن . ◄ ج ِ سِرَر، بمعنی آنچه بریده شود از ناف کودک و پوست سماروغ و گل خاک که بر وی چفسیده باشد و آخر شب از ماه و شکنهای کف دست و پیشانی . (منتهی الارب ).
اسرار. [ اِ ] (ع اِ) بلغت مغربی اسم نبات بحری است . منبت او در آبهای ایستاده و سواحل دریا بخصوص دریای قلزم و ساحل جده است و در ابتداء روئیدن یک ساق بقدر ذرعی و شبیه بحی العالم است و چون محاذی روی آب شود ازو برگ و شکوفه شبیه بمورد ظاهر میشود و ثمرش بقدر فندقی مستطیل و مزغب و با اندک بشاعة و چون بخورند از قلیل او سدر و ازکثیرش سبات عارض میگردد و آن ثمر مرکب القوی و مسخّن و دلوک و بخور او جهت درد دندان و آشامیدن او با شیر تازه در محرور و با شراب در مبرود بغایت محرک باه و محلل صلابات و مفتح سدد و منعش حرارت غریزی و حابس بخارات و قدر شربتش از نیم مثقال تا یک درهم است و صمغ او لزج و بعد از خشکی شبیه بکندر در قوه و بارطوبت فضلی و جهت امراض بارده و رفع رطوبات از مفاصل بسیار مفید است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع بتذکره ٔ ضریر انطاکی ج ١ ص ٤٦ شود. قرم . و این درخت را صمغی است که آن را شوره نامند.
اسرار.[ اَ ] (اِ) قسمی بنگ . نوعی از حشیش و بنگ و چرس .
واژگان فارسی سره واژهدان
نهانیها رازها، پوشیدهها
واژگان قرآن
وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ بعضى نیز «اسرار» را در اینجا به معناى «اظهار کرده» گفته اند: این واژه، در لغت عرب در دو معناى متضاد استعمال مى شود، و نظیر آن نیز کم نیست; ولى، با توجّه به موارد استعمالات آن (اسرار) در قرآن و غیر قرآن، این معنا بعید به نظر مى رسد; چرا که «سرّ» معمولاً در مقابل «علن» قرار مى گیرد. و «راغب» نیز در «مفردات» به ضعیف بودن این قول تصریح کرده است; هر چند بعضى از علماى لغت، به هر دو معنا اشاره کرده اند.(22)