ابا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابا. [ اَ ] (حرف اضافه ) (مخفف اباک ) با. وا. فا. مع. وَ. همراه ِ. بمعیت ِ : چرا این مردم دانا و زیرکسار وفرزانه به تیمار و عذاب اندر، ابا دولت به پیکار است اگر گل کارد او صد برگ ابا زیتون ز بخت او برِ زیتون و آن گلبن بحاصل خنجک و خار است . خسروی . دُم ّ سگ بینی ابا بتفوز سگ خشک گشته کش نجنبد ایچ رگ . رودکی . نیز ابا نیکوان نماندت جنگ فند لشکر فریاد نی خواسته نی سودمند. رودکی . ابابرق و با جستن صاعقه ابا غلغل رعد در کوهسار. رودکی . سوی شاه هیطال شد ناگهان ابا لشکر و گنج و چندی مهان . فردوسی . هر آنکس که از شهر بغداد بود ابا نیزه و تیغ پولاد بود. فردوسی . نیای من آهنگر کاوه بود که با فرّ و برز و ابا یاره بود. فردوسی . ز قلب سپاه اندر آمد چو کوه ابا ده هزار آزموده گروه . فردوسی . تهمتن سوی شاه بنهاد روی ابا شادکامی ّ و با رنگ و بوی ابا زال سام نریمان بهم بزرگان کابل همه بیش و کم . فردوسی . جهاندار بنشست و کاوس کی دو شاه سرافراز و دو نیک پی ابا رستم گرد و دستان بهم همی گفت کاوس هر بیش و کم . فردوسی . بیامد کنون چون هزبر ژیان بکین پدر تنگ بسته میان ابا نامداران لشکر بهم چو سام نریمان و گرشاسب جم . فردوسی . ز قلب سپه گیو شد پیش صف خروشان و بر لب برآورده کف ابا نامداران گودرزیان کز ایشان بدی راه سود و زیان . فردوسی . برِ دختر آمد همی گژدهم ابا نامداران و گردان بهم . فردوسی . یکی تخت زرین بلورینْش پای نشسته بر او بر، جهان کدخدای ابا پهلوانان ایران بهم همی رای زد شاه بر بیش و کم . فردوسی . کمر بر میان بسته رستم چو باد بیامد گرازان ابا کیقباد. فردوسی . سوی زادفرخ شدند آن سه مرد ابا گوهر و زرّ و با کارکرد. فردوسی . بدانم که بهرام بسته میان ابا او یکی گشته ایرانیان . فردوسی . ابا جوشن و خودبسته میان همه تازی اسبان ببرگستوان . فردوسی . همی ماند خسرو بشاهنشهی ابا گنج و دیهیم و تاج مهی . فردوسی . هزار وصد و شصت استاد بود که کردار آن تختشان یاد بود ابا هر یکی مرد شاگرد سی ز رومی ّ و بغدادی و پارسی . فردوسی . دوصد مرد برنا ز فرمانبران ابا دسته ٔ نرگس و زعفران همی پیش بودند تا باد بوی چو آید ز هرسو رساند، بدوی . فردوسی . همی راند [ خسروپرویز ]با تاج و با گوشوار بزر بافته جامه ٔ شهریار ابا یاره و طوق و زرین کمر بهر مهره ای درنشانده گهر. فردوسی . چنین گفت پس شاه را خانگی که چون تو که باشد بفرزانگی ... ابا هدیه و باژ روم آمدیم بدین نامبردار بوم آمدیم . فردوسی . ابا هرکه پیمان کنم بشکنم پی و بیخ رادی بخاک افکنم . فردوسی . زمستان بدی جای او طیسفون ابا لشکر و موبد رهنمون . فردوسی . ابا کودکی چند و چوگان و گوی به میدان شاه آمد آن نامجوی . فردوسی . ابا زاری و ناله و درد و غم رسیده بزرگان و رستم بهم . فردوسی . بگرد جهان چارسالار من که هستند بر جان نگهدار من ابا هر یکی زآن ده و دوهزار از ایرانیانند جنگی سوار. فردوسی . جوانیش را خوی بد یار بود ابا بد همیشه به پیکار بود. فردوسی . سپهبد بیامد بمیدان شاه ابا جوشن و گرز و رومی کلاه . فردوسی . روَم خیمه بر طرف هامون زنم ابادشمنان دست در خون زنم . فردوسی . ابا نیزه و تیر و گرز و کمان برفتند گردان همه شادمان . فردوسی . به یک هفته بیمار بود و بمرد ابا خویشتن نام نیکی ببرد. فردوسی . به پیش سپه قارن رزم زن ابا رای زن سرو شاه یمن . فردوسی . ابا رای او بنده را پای نیست جز او جان ده و چهره آرای نیست . فردوسی . بایوان افراسیاب اندرا ابا ماهروئی ببالین سرا. فردوسی . ببندید یکسر میان یلی ابا گرز و با خنجر کابلی . فردوسی . ابا هدیه و سیم و با تخت زر ز دیبای رومی ّ و رومی گهر. فردوسی . بمردار و خونش همی پرورید ابا بچگانش همی آرمید. فردوسی . ز پیش پدر رفت اسفندیار سوی راه توران ابا گرگسار. فردوسی . فرستاده آمد بنزدیک زال ابا بخت فیروز و فرخنده فال . فردوسی . ابا او یک انگشتری بود و بس که ارز نگینش ندانست کس . فردوسی . بشادی به شهر اندرون آمدند ابا پهلوانی فزون آمدند. فردوسی . ز پیش سپهبد برون شد براه ابا چند تن مر ورا نیکخواه . فردوسی . کمر بر میان بست رستم چو باد بیامد گرازان ابا کیقباد. فردوسی . بیاراست یک روز پس شهریار شد از شهر بیرون ز بهر شکار ابا او از ایرانیان لشکری هر آنکس که کِه بود اگر مهتری . فردوسی . فرستاده بازآمد از پیش سام ابا شادمانی ّ و فرخ پیام . فردوسی . ابا ویژگان ماند وامق بجنگ نه روی گریز و نه جای درنگ . عنصری . بزرگان ابا اسرت سرفراز درفش و سپه پیش بردند باز. اسدی . ◄ برابرِ. مقابل ِ. علی : ابا لشکر نوذر افراسیاب چو دریای جوشان بد و رود آب . فردوسی . ببستم میان یلی بنده وار ابا جاودان ساختم کارزار. فردوسی . که او رسم های پدر درنوشت ابا موبدان و ردان تند گشت . فردوسی . کنون نیست ما را ابا وی درنگ که کوشیم با وی هم از راه جنگ . فردوسی . ابا رستم امروز جنگ آورم همه نام او زیر ننگ آورم . فردوسی . ◄ ب (به ) : مرا پویه ٔ پور گم بوده خاست بدلسوزگی جان همی رفت خواست ابا داور پاک گفتم براز که ای چاره ٔ خلق و خود بی نیاز. فردوسی . ابا کردیه گفت کز آرزوی چه خواهی بگو ای زن نیکخوی . فردوسی . ابا دیگران مر مرا کار نیست جز این مر مرا راه گفتار نیست . فردوسی . همی گفت آن دیو بدروزگار بخشم و ستیزه ابا شهریار. فردوسی . ز لشکر بشد تا بجای نماز ابا کردگار جهان گفت راز. فردوسی . ◄ دَر : کنون این گرامی دو گونه گهر برآمیخت باید ابا یکدگر. فردوسی . یکی لشکری خواهم انگیختن ابا دیو مردم برآمیختن [ گفتار ضحاک ] . فردوسی . ◄ در حال ِ : تهمتن سوی شاه بنهاد روی ابا شادکامی ّ و با رنگ و بوی . فردوسی . فرستاده بازآمد از پیش سام ابا شادمانی ّ و فرخ پیام . فردوسی . ◄ باضافه ٔ. علاوه بر : ابانغزی ّ و با خوبی ّ رنگش درآمد سی ّوشش مثقال سنگش . (ویس و رامین ). ◄ صاحب ِ. دارای : کنارنگ مرد است ماهوی نیز ابا لشکر و پیل و هرگونه چیز. فردوسی . شمس قیس رازی صاحب المعجم گوید: «الف اَبَر و ابا و گوئیا و پنداریا و گفتا همه زیادات ِ بی معنی است و شعراء پاکیزه سخن باید از آن احتراز کنند». لکن الف ابا در پهلوی جزو کلمه بوده است چه اصل آن اباک است و فردوسی تا حافظ کلمه ٔ ابا و اَبَر و گوئیا و گفتا و پنداریا رابسیار بکار برده اند و اگر این شعراء پاکیزه سخن نباشند شاعر پاکیزه سخن در پارسی نیست .
ابا. [ اَ / اِ ] (اِ) آش . (رشید وطواط). نانخورش . با. وا : زآن طبخها که دیگ سلامت همی پزد خوشخوارتر ز فقر ابائی نیافتم . خاقانی . ابای شعر مرا بین و چاشنی مطلب که در مذاق زمانه یکی است شهد و شرنگ . ظهیر فاریابی . هر ابائی که درخورد به بساط و آورد در خورنده رنگ نشاط. نظامی . در مطبخ تو چوب خورد تا ابا پزد آتش که در تکبر سرمایه ٔ اباست . کمال اسماعیل . که این ابام بسی خوشگوار می آید. کمال اسماعیل . روزی که ازبرای غذای روان و عقل از خوان خاطر تو ز هر گون ابا پزند. کمال اسماعیل . یا زبان همچون سر دیگ است راست چون بجنبد تو بدانی چه اباست . مولوی . روزه داران را بود آن نان و خوان خرمگس را چه ابا چه دیگدان . مولوی . علم دیگ و آتش ار نبود ترا از شرر نی دیگ ماند نی ابا. مولوی . ز حکم تو آنکس که آرد ابا جوین نانْش بادا همان بی ابا. ابراهیم فاروقی . مبادا بنان حسودت ابا وگر هست باداابایش وبا. ابراهیم فاروقی . در مدح تو صد ابای خوش دارم افسوس که معده ٔ قلم تنگ است . شرف شفروه . و چون این لفظ به کلمه ٔ دیگر ضم شود همزه ٔ آن ساقط گردد: زیربا. سکبا. شوربا.
ابا. [ اَب ْ با ] (اِخ ) نام چاهی از بنی قریظه . واُنا به تخفیف نون نیز آمده است . ◄ نهر ابا، میان کوفه و قصر ابن هبیره منسوب به ابابن صامغان از ملوک نبط. ◄ نهری بزرگ در بطیحه .