ابجد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابجد. [ اَ ج َ ] (اِ) نام اولین صورت از صور هشت گانه ٔ حروف جُمَّل . ◄ نام مجموع صور هشت گانه ٔ مزبور. واین ترتیب حروف الفبای مردم فنیقیه بوده، بدین نهج :ابجد. هوز. حطی . کلمن . سعفص . قرشت . ثخذ. ضظغ... و در حساب جُمَّل، الف تا طاء بترتیب، نماینده ٔ یک تا نه و یاء تا صاد بترتیب، نماینده ٔ ده تا نود و قاف تا غین بترتیب، نماینده ٔ صد تا هزار باشد. و عرب که در افسانه های خرافی ساختن و اشعار متناسب با دعاوی باطله ٔ لغوی و تاریخی خویش جعل کردن معروف میباشند گاه بهر یک از این هشت صورت معنای خاص داده و گاه اباجاد را مثقل ابجد پسر پادشاهی یا پادشاه مدین گفته و گاه این هشت لفظ را نام فرزندان مرامر نامی واضع خط خوانده اند. و البته هیچیک بر اساسی نیست : چنانچون کودکان از پیش الحمد بیاموزند ابجد را و کلمن . منوچهری . مناقب اَب و جد تو خوانده اند از لوح چو کودکان دبستان ز درج خط ابجد. سوزنی . چون حرف آخر است ز ابجد گه سخن وز راستی چو حرف نخستین ابجد است . انوری . خرسند به نیک و بد خود باید بود اندازه شناس حد خود باید بود اول سبق تو اَبجَد آمد یعنی بر سیرت اَب ّ و جدّ خود باید بود. ؟ ♦ ضظغ و ابجد امری بودن ؛ اول و آخر آن بودن . تمام آن بودن : رادی را تو اول و آخری حری را تو ضظغ و ابجدی . فرخی .