ابدالی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابدالی . [ اَ ] (ص نسبی ) منسوب به ابدال . ◄ (حامص ) سمت و صفت ابدال . فقر. ترک . وارستگی .
ابدالی . [ اَ ] (حامص ) در بعض لغت نامه های فارسی از قبیل بهار عجم این صورت را آورده و با استشهاد بغزالی مشهدی و شفائی تخلصی بدان معنی ظرافت و تمسخر داده اند.
ابدالی . [ اَ ] (اِخ ) از طوائف افغانستان . در زمان نادرشاه در حوالی هرات منزل داشتند و نادرشاه آنان را ازسرحد ایران کوچ داده نزدیک قندهار مسکن گرفتند و درسال ١١٦٠ هَ .ق . یکی از بزرگان این طائفه موسوم به احمدخان به پادشاهی تمام افغانستان و قسمتی از هندوستان نائل آمد و او به دُرِّ دوران معروف گردیده تمام طائفه ٔ ابدالی به دُرّانی موسوم شدند. امرای افغانستان از زمان قتل نادرشاه که استقلال یافتند تا سال ١٢٥٧ هَ .ق . از این طائفه بودند و وزیر از طائفه ٔ بارکزائی که رقیب ابدالی بود تعیین میشد تا بدین سال دوست محمدخان از طائفه ٔ بارکزائی بر تخت سلطنت دست یافت و حکومت سلسله ٔ ابدالی یا دُرّانی را منقرض کرد.