ابد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابد. [ اَ ب َ ] (ع ص، اِ) استمرار وجود در زمانهای مقدره ٔ غیرمتناهیه در مستقبل، چنانکه ازل استمرار وجود است در زمان ماضی غیرمتناهی . (تعریفات جرجانی ). استمرار وجود در ظرف آینده . زمانه ای که نهایت ندارد. زمانی که آنرا نهایت نباشد. همیشه . دائم . جاودان . جاویدان . همیشگی . آخر آخر. ◄ چیزی که نهایت و آخر ندارد. (تعریفات جرجانی ). ◄ روزگار. دهر. زمانه . ♦ ابدالاَّباد. ابدالابید. ابدالدهر ؛ همیشه . ۩ هرگز. (مهذب الاسماء). هگرز. هیچگاه . ♦ الی الأبد ؛ تا جاودان . ♦ تا ابد. تا به ابد ؛ ابداً. جاودان : ای در کمال اقصای حد همچون هزار اندر عدد وز نسل تو مانده ولد فضل خدائی تا ابد. ناصرخسرو. تو شاه عادل و رادی و در جهان مانَد همیشه تا به ابد ملک شاه عادل و راد. مسعودسعد. عاشق رنج است نادان تا ابد خیز و لااُقسم بخوان تا فی کبد. مولوی . ♦ حیات ابد. عمر ابد ؛ زندگی جاوید. زندگانی جاودان : و نیز آنکه سعی برای آخرت کند مرادهای دنیا به تبعیت بیابد و حیات ابد او را به دست آید. (کلیله و دمنه ). و بسمت علم حیات ابد یابند. (کلیله و دمنه ). مر او را نه عمر ابد خواستم بتوفیق خیرش مدد خواستم . سعدی . ◄ قدیم . ازلی . ◄ فرزند یکساله . ج، آباد، اُبود، اَبدین، اَبید.
ابد. [ اَ ب َدد ] (ع ص ) مرد بزرگ جثه . مردی که دو ران از هم گشاده نهد در رفتن از فربهی . ◄ اسبی که دو دست او از هم دور و گشاده سینه بود. ◄ جولاهه . مؤنث : بَدّاء.
ابد.[ اَ ب َ ] (ع مص ) خشم گرفتن . ◄ رمیدن .