ابرام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابرام . [ اَ ] (اِخ ) (به معنی پدر عالی ) برحسب روایات یهود نام اوّلی حضرت ابراهیم بوده و سپس به ابراهام موسوم شد یعنی پدر جماعت بسیار.
ابرام . [ اَ ] (ع ص، اِ) ج ِ بَرَم . کمزنان . آنان که از بخل قمار نکنند.
ابرام . [ اِ ] (ع مص ) سخت بتافتن . (زوزنی ). رَسن دوتا تافتن . جامه به ریسمان دوتا بافتن . ◄ استوار کردن . کار محکم کردن . ◄ بستوه آوردن . سُته کردن . تنگ آوردن . بجان آوردن . ◄ گران کردن . ◄ سختی . ◄ ملول کردن . گرانی کردن . دردسر دادن : ای بتو دل گشته خرم قوی سخت قوی پشتی دارم بتو تا بضرورت نرسد کار من واﷲ کابرام نیارم بتو. مسعودسعد. ◄ شکوفه برآوردن . ◄ مقابل نقض . ♦ ابرام کردن حکمی ؛ مقابل نقض کردن آن . ♦ محکمه ٔ نقض و ابرام ؛ محکمه ٔ تمیز. و در فارسی با آوردن و کردن صرف شود.