ابریز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اِ ) [ یو. ] (اِ.) زر ناب، زر بی غش.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اِ ) [ یو. ] (اِ.) زر ناب، زر بی غش.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
ابریز. [ اِ ] (معرب، ص، اِ) (از یونانی اُبریزُن ) زر خالص . (مهذب الاسماء). زر ساو. زر خلاص . زر خشک . ذهب خالص . زر ویژه . زر بی غش . زر خالص بی عیب : از سیستان زر ابریز خیزد. (تاریخ سیستان ). ◄ خالص از زر و نقره . ◄ پیرایه ٔ صافی از زر. ♦ ابریز کردن ؛ به طعن، کره ها را روغن کردن . هنگامه کردن . معرکه کردن : بدین فصاحت و این علم شاعری که تراست مکوش خیره که ابریز کردی و اکسیر. غضایری رازی (در هجای عنصری ).