ابریشم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابریشم . [ اَ ش َ ] (اِ) خیط و رشته که از تارهای پیله کنند دوختن و بافتن را. ابریسم . بریشم . حریر. قز. افریشم : و از نشابور جامه های گوناگون خیزد و ابریشم و پنبه . (حدود العالم ). کمندی ز ابریشم و چرم شیر یکی تیغ درخورد گرد دلیر. فردوسی . همچنان باشم ترا من که تو باشی مر مرا گر همی دیبات باید جز که ابریشم متن . ناصرخسرو. ◄ تار سازها که بزخمه یا بناخن نوازند: وَتَر؛ ابریشم رباب و چنگ . (مقدمةالادب زمخشری ). ◄ مطلق سازهای زه دار : سمن عارضان پیش خسرو بپای به آواز ابریشم و بانگ نای ... فردوسی ؟ من غلام مطربم کابریشم خوش میزند. حافظ؟ ♦ ابریشم خام ؛ خامه . دمقس . ◄ دستان ِ ساز. پرده ٔ ساز : سر فریاد نداریم پگاه است هنوز یک دو ابریشم شایدکه فروتر گیرند. سیدحسن غزنوی . ♦ ابریشم زدن ؛ نواختن، زدن یکی از رود جامگان را. ♦ کرم ابریشم ؛ کرم قز. کرم پیله . دودالقز. و نیز گفته اند ابریشم نوعی از سازهای نواختنی است و بدین شعر تمثل کرده اند : بَابریشم و عود وچنگ و طنبور در بزم تو باد زهره مزدور. و ظاهراً بر اساسی نیست . ♦ ابریشم مقرض ؛ ابریشم که با مقراض سخت ریزه کرده و در معاجین آمیختندی فربهی و قوت و نیز رفع خفقان را. ♦ ابریشم هفت رنگ ؛ تارهای ابریشم است به هفت لون که بر سر عروس آویزند و آنرا بشگون نیک دارند. ♦ مثل ابریشم ؛ سخت باریک، چنانکه رشته ٔ طعام و رشته ٔ پالوده و مانند آن .