ابلق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ لَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- دو رنگ.<BR>۲- پیس، پیسه، سیاه و سفید.<BR>۳- مجازاً روزگار، زمانه. ابلک هم گویند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ لَ) [ ع. ] (ص.) ۱- دو رنگ. ۲- پیس، پیسه، سیاه و سفید. ۳- مجازاً روزگار، زمانه. ابلک هم گویند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابلق . [ اَ ل َ ] (ع ص، اِ) بعض لغت نامه نویسان فارسی این کلمه را معرب ابلک فارسی گفته اند لکن لغویون عرب اشاره ای بدان نکرده اند. دورنگ : خاصه هنگام بهاران که جهان خوش گشته ست آسمان ابلق و روی زمی ابرش گشته ست . منوچهری . ◄ رنگی سفید که با آن رنگ دیگر باشد. (زوزنی ). ◄ چپار. خلنگ . خلنج . پیس . پیسه . نر پیسه .(منتهی الارب ). ◄ سیاه و سفید. ◄ از خیل بمنزله ٔ ابقع است از مرغان و سگان . اسب که دو رنگ دارد یکی سپید و دیگر هر رنگ که باشد. (تاج از مؤید). خنگ زیور. مؤنث : بَلْقاء. ج، بُلق : نشست از بر ابلق مشک دم جهنده سرافراز و روئینه سم . فردوسی . بدو گفت کردوی کای شهریار نگه کن بدان گرد ابلق سوار. فردوسی . چنین گفت گستهم کای شهریار برآنم که آن مرد ابلق سوار برادرْم بندوی جنگ آور است همان یارش از لشکری دیگر است . فردوسی . ◄ مجازاً، روزگار. زمانه . تصاریف دهر. صروف لیل و نهار. و گاه از آن به ابلق ایام و ابلق چرخ و ابلق فلک تعبیر کنند، بمناسبت سفیدی روز و سیاهی شب : ای تاخته شصت سال زیرت این مرکب بی قرار ابلق . ناصرخسرو. یکی بی جان و بی تن ابلق اسبی کو نفرساید بکوه و دشت و دریا بر همی تازد که ناساید. ناصرخسرو. دهر ابلق است وعرصه ٔ خاکی مصافگاه منشین بر او گرت نه سر زخم خوردن است . مجیرالدین بیلقانی . اگر ابلق دهر در زین کشی وگر خنگ چرخت جنیبت کشد... شرف الدین علی یزدی . ♦ ابلق، سنجاب ابلق ؛ سنجاب دورنگ : نمود پوشن و جوشن ز پشت شیر و پلنگ شده بتوسن ابلق سوار هر صفدر. نظام قاری . در آن قتال دله صدر روی گردانید بداد ابلق سنجاب پشت و کرد حذر. نظام قاری . امیران ارمک سلاطین اطلس گزیده ز سنجاب ابلق مراکب . نظام قاری . ♦ طلب ابلق عقوق ؛ طلب محال، چه عقوق به معنی باردار است و ابلق نر باشد : ور زو نزاد بچه ٔ راحت عجب مدار کابلق اگر یکی ست وگر صد، سترون است . مجیر بیلقانی . ◄ در تداول فارسی، پر دورنگی که سرهنگان و سران غوغا و جوانان شنگ بر طرف کلاه زدندی زینت را. ♦ با زنگ و اَبلق ؛ تعبیری است مثلی، بتعریض و سخریه، با لباس و سلاح و دیگر چیزها.
ابلق . [ اَ ل َ ] (اِخ ) نام قلعه ٔ سموأل بن عادیای یهودی و آنرا ابلق فرد نیز خوانند. و مشرف باشد بر تیما، میان حجاز و شام و آثار ابنیه ای از خشت خام بدان جا برجایست و از آنرو آن قلعه را ابلق خوانند که از دور بسیاهی و سپیدی زند.
مترادف و متضاد واژهدان
دورنگ، دومایه، سفیدوسیاه روزگار، زمانه خلنگ
واژگان فارسی سره واژهدان
ابلک، سیاه سفید، دورنگ