ابله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابله . [ اَ ب ِ ل َ / ل ِ ] (اِ) دمیدگی که ازکثرت کار بر دست و از بسیاری مشی در پای افتد. (مؤید الفضلاء). و ظاهراً این لفظ صورتی از آبله باشد.
ابله . [ اُ ب ُل ْ ل َ ] (اِخ ) شهری است بر کنار دجله در زاویه ٔ خلیج که به بصره داخل شود و پیش از بصره بنا شده و آنرا اُبلةالبصره نیز گویند. یکی از جنات اربعه . زرادخانه ها و سرهنگی از جانب کسری بر آن گماشته بوده است . اصمعی گوید بهشت های دنیا سه است : غوطه ٔ دمشق، ابله ٔ بصره و نهر بلخ . (مراصد). ابله شهری استوار است به عراق و آب از گرد وی برآید و بر مغرب دجله است و از وی دستار و عمامه ٔ اُبُلّی خیزد. (حدودالعالم ).
ابله . [ اَ ل َه ْ ] (ع ص ) خویله . سرسبک . (مهذب الاسماء). کم خرد. گول . دند.کذَر. (فرهنگ اسدی ). کانا. نادان . سلیم القلب . سلیم .غدنگ . کاک . فغاک . هزاک . سلیم دل . بی تمیز. ناآگاه . کم عقل . نابخرد. خر. گاو. لهنه . دنگل . ریش گاو. پپه . پخمه . چُلمن . گاوریش . کون خر. بی مغز. کمله . کالوس . کالیوه . دنگ . لاده . غت . غتفره . غدفره . غراچه : ابله و فرزانه را فرجام خاک جایگاه هر دو اندر یک مغاک . رودکی . چنانکه اشتر ابله سوی کنام شده ز مکر روبه و زاغ و ز گرگ بی خبرا. رودکی . که این مرد ابله بماند بجای هر آنگه که بیند کسی در سرای . فردوسی . هر آنکس که دل بندد اندر جهان هشیوار خوانَدْش از ابلهان . فردوسی . بدو گفت با دانشی پارسا که گردد بر او ابلهی پادشا. فردوسی . منوچهر خندید و گفت آنگهی که چونین نگوید مگر ابلهی . فردوسی . بشنو از هرکه بود پند و بدان بازمشو که چو من بنده بود ابله و با قلب سلیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی . همانا که چون تو فزاک آمدم وگر چون تو ابله فغاک آمدم . اسدی . ای دهن بازکرده ابله وار سخنان گفته همچو وغوغ چغز. نجیبی . هرکه جفا جوید بر خویشتن چشم که دارد مگر ابله، وفاش . ناصرخسرو. بشاه ار مرا دشمن اندرسپرد نکو دید خود را و ابله نبود. مسعودسعد. کند ار عاقلت بحق در خشم به از آن کت ببندد ابله چشم . سنائی . گفتش ای ابله ِ کذی و کذی ای ترا سال و ماه جهل غذی . سنائی . هرکه ابله تر بودبخویشتن نیکوگمان تر باشد. (کلیله و دمنه ). بس کهترطبع و ابله اندیشه کو کرد سفر حکیم و مهتر شد. علی شطرنجی . مهر ابله مهر خرس آمد یقین کین او مهر است و مهر اوست کین . مولوی . چون قضا آید طبیب ابله شود وآن دوا در نفع هم گمره شود. مولوی . دوستی ابله بتر از دشمنیست او بهر حیله که دانی راندنیست . مولوی . ابلهان گفتند مردی بیش نیست وای آن کو عاقبت اندیش نیست . مولوی . هرکه بالاتر رودابله تر است کاستخوان او بتر خواهد شکست . مولوی . پس جواب او سکوت است و سکون هست با ابله سخن گفتن جنون . مولوی . ابلهان گفتندمجنون را ز جهل حسن لیلی نیست چندان هست سهل . مولوی . ابلهی را دیدم سمین خلعتی ثمین در بر. (گلستان ). کیمیاگر به غصه مرده و رنج ابله اندر خرابه یافته گنج . سعدی . ابلهی مروزی به شهر هری سوی بازار برد لاشه خری . مجد خوافی . و در عربی کلمات ذیل را مرادف ابله آرند: احمق . اخرق . ارعل . اعفک . انوک . اوره . اولق . باعک . خرقاء. ردیغ. رطوم . رطیط. سخیف العقل . ضفن . ضفیط. غمر. غبی . فقفاق . مجل . مفرّغ . هبنق . هُجع. هدان . هزیع. هیرع . یهفوف . مؤنث : بَلْهاء. ج، بُله . ♦ امثال : ابلهی گفت و ابلهی باور کرد . جواب ابلهان خاموشی است .