ابلوج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابلوج . [ اَ ] (معرب، اِ) معرب از فارسی آبلوچ . قند سفید یا شکر سفید یا قند سوده یا قند نرم سفید یا قند مطلق و یا شکر مطلق . آبلوج : گفت عطار ای جوان ابلوج من هست نیکو بی تکلف بی سخن . مولوی . آورده نظم و نثر تو کان هست قوت روح ابلوج قند را بشمار مکرران . بسحاق اطعمه . ای در ره مزعفر ابلوج قند گردی با لحم چرب و سرخش بزغاله روی زردی . بسحاق . در بیت ذیل ِ مولوی ابلوج وصف قند، شاید به معنی سفید آمده است : امروز ز کندهای (قندهای ) ابلوج پهلوی جوالها دریده . مولوی . ◄ نوعی میوه .