ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۱۵۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل را حضور نیست دمی بیحضور او خرم دلی که شاد بود با سرور او پویندگان وادی ایمن توقفی باشد که لمعهای بدرخشید ز نور او سالک به اهتمام ارادت وصال یافت موسی و ذرهای ز تجلی و طور او درس زبور عشق به عشاق میدهند داوود را ترنم زیر زبور او آن را که در بهشت لقا وعده کردهاند او را چه التفات به حور و قصور او اسرار دنیوی چه متاعیست پر غرور هان تا مگر نفریبد غرور او ابن حسام تا نشوی ملتغت به غیر پرهیز کن ز آتش قهر غیور او