ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۲۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سنبلتر دمیده بر گل دوست بوی گل میدمد ز سنبل دوست باد عنبر شمیم میگذرد یافت بویی مگر ز کاکل دوست هر تجمل که هست در خورشید ذرهای نیست با تجمل دوست به جفا از درش نخواهد رفت دوستان را بود تحمل دوست هر کسی راه توشهای بردند ما برفتیم بر توکل دوست قصه زلف او دراز مکش که درازست خود تطاول دوست این رساله ز شعر ابن حسام یاد میدار از ترسل دوست