ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۳۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مپیچ در سر زلفش که سر به سر سوداست مرو به جانب کویش که در به در غوغاست دلا ز عشوه چشمش به گوشهای بنشین که چشم فتنه کنش دیدهای که عین بلاست هزار نقش خیال قدت بر آب زدم بدان شمایل موزون یکی نیامد راست به سان سرو سهی بر کنار چشمه آب خیال قد تو در چشمه سار دیده ماست ز بوی زلف تو در هر چمن که میپویم نسیم غالیه گردان و باد مجمره ساست به هر طرف که شود سنبل تو نافه گشای سخن ز مشک نگویم که ان حدیث خطاست رواست گر لب تو کام جان ابن حسام روا کند که لبت جانفزای و کامرواست