ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دیدم نبشته از قلم مشکبار دوست خطی سیه چو سنبلتر بر غذار دوست بر صفحه حریر کشیده به مشک ناب حرفی ز نوک خامه عنبر نگار دوست صد جان من فدای تو پیک خجسته پی کآوردهای به من خبری از دیار دوست خوش باد وقت باد سحرگه که دم به دم مشکین کند مشام ز بوی نثار دوست چشم رمد رسیده من روشنی گرفت زان توتیا که میرسد از رهگذار دوست روی نیاز ما و در بینیاز دوست چشم امید ما و نثار غبار دوست بلبل به انتظار که هنگام گل رسد ابن حسام دلشده در انتظار دوست