ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۴۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جعد مشکینت که دل وابسته سودای اوست بسته افسون سحر چشم مار افسای اوست گر دلم پروانه آن شمع روشن شد چه شد ای بسا دلها که چون پروانه نا پروای اوست خانه چشمش سیه کان شوخ یغمائی صفت خانه صبر دل مسکین من یغمای اوست نسبت بالای او با سرو کردم غقل گفت در چمن سروی نمیبینم که هم بالای اوست دی به وعده گفت: فردا روی بنمایم ترا مژدهای خوش داد و دل بر وعده فردای اوست هر کسی را بر جبین سیمای محبوبی دگر بر جبین خاک خورد من همه سیمای اوست زاهدان مأوی به جنت یافتند ابن حسام معتکف شد بر درش کان جنت المآوای اوست