ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زهاد و عجب و گوشه محراب وکار خویش ما و نیاز قبله ابروی یار خویش ما را نسیم طره خوبان به یاد داد هان تا به باد بر ندهی روزگار خویش ما را چه اختیار اگر بخت یار نیست آری به اختیار کشد بختیار خویش گفتم که جان نثار تو کردم قبول کن گفتا که چشم نیست مرا بر نثار خویش با خاک آستانه چو کردی برابرم سر بر فلک کشیدهام از اعتبار خویش من صید لاغرم به کمند تو پای بند بگشای دست و روی متاباش شکار خویش ساقی میصبوح به ابن حسام ده بشکن خمار او به میخوشگوار خویش