ابوالعباس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابوالعباس . [ اَ بُل ْ ع َب ْ با ] (اِخ ) احمد معتمد. پانزدهمین خلیفه ٔ عباسی از سال ٢٥٦ تا ٢٧٩ هَ . ق . رجوع به معتمد... شود.
ابوالعباس . [ اَ بُل ْ ع َب ْ با ] (اِخ ) احمدبن عبدالعزیزبن هشام فهری شنتمری، نحوی شاعر. او از شاگردان ابوعلی بن زرقاله است و تا ٥٥٣ هَ . ق . میزیسته است . او راست : چندین ارجوزه در نحو و قرائت و جز آن . و رجوع به احمد... شود.
ابوالعباس . [ اَ بُل ْ ع َب ْ با ] (اِخ ) ارزیزی . یکی از مشایخ تصوف در اواخر مائه چهارم . شیخ الاسلام عبداﷲ انصاری صحبت وی دریافته است و ترجمه ٔ او را در کتاب خود آورده است . رجوع به نامه ٔ دانشوران ج ٢ ص ٣٩٨ شود.