ابوتمیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابوتمیم . [ اَ ت َ ] (اِخ ) معدبن اسماعیل، ملقب به معزّ لدین اﷲ. چهارمین از خلفای فاطمی بمغرب و مصر (از ٣٤١ تا ٣٦٥ هَ . ق .). او مصر را مسخرو مرکز خلافت فاطمیان را از مهدیه بدانجا نقل کرد.
ابوتمیم . [ اَ ت َ ] (اِخ ) معدبن علی . هشتمین خلیفه ٔ فاطمی مصر، ملقب به مستنصر باﷲ (از ٤٢٧ تا ٤٨٧ هَ . ق .). ناصرخسرو علوی از جانب او حجت جزیره ٔ خراسان بود: ای در کمال اقصای حد همچون هزار اندر عدد دین امام حق معد، بر فضل تو مانا گوا. روی خدا و دل عالم معد کز شرفش حکمت را معدنم . امام تمام جهان بوتمیم که نیرو شد از دین بدو بازویم . از که دادت حجت این پند تمام از امام خلق عالم بوتمیم . بار شاخ علم یزدان بوتمیم آن بعلم و حلم و حکم و عدل تام . مر عقلا را بخراسان منم بر سفها حجت مستنصری . طلعت مستنصر از خدای جهان را ماه منیر است و این جهان شب تار است . بشتاب سوی حضرت مستنصر ره زی شجر جز از ثمره مسپر. ای سرِ مایه ٔ هر نصرت مستنصر من اسیر غلبه ی ْ لشکر شیطانم . ای معدن فتح و نصر مستنصر شاهان همه روبه و تو ضرغامی . از برج فلک پیکر مستنصر باﷲ شد خلق بدین کشور مستنصر باﷲ. مستنصر از خدای دهد نصرت زین پس بر اولیای شیاطینم . چون بنده ٔ مستنصر باﷲ بگوید پر مشتری و زهره شود بقعه ٔ یمکان . از حجت مستنصر بشنو سخن حق روشن چو شباهنگ سحرگه متلألی . مستنصر باﷲ که از فضل خدایست موجود مجسم شده در عالم فانیش . مستنصریَم ور از این بگردم چون دشمن بی دینْش بدفعالم . داغ مستنصر باﷲ نهادستم بر بر و سینه و بر پهنه ٔ پیشانی .