اثبات
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اثبات . [ اِ ] (ع مص ) نیک شناختن کسی را و برجای داشتن او را. (منتهی الارب ). ◄ بجای بداشتن . (تاج المصادر بیهقی ) : حل ّ و عقد و اثبات و اسقاط بدو باشد. (تاریخ بیهقی ). ◄ دور نشدن بیماری ازکسی : اثبته السقم . ◄ قرار دادن . (منتهی الارب ). ◄ درست کردن . ◄ نوشتن . (منتهی الارب ). ثبت کردن : دو بیت از آن که لایق این سیاق است اثبات افتاد. (کلیله و دمنه ). اما چون نسق حکایت را در این موضع لایق نمود، اثبات آن موافق افتاد. (جهانگشای جوینی ). و آن را در متون دفاتر وبطون اوراق اثبات کنند. (جامعالتواریخ رشیدی ). ◄ نام در دیوان اثبات کردن . (تاج المصادر). (منتهی الارب ). ثبت کردن نام مرد (بدیوان جیش ) در جریده ٔ سوداء و رزقی برای او مقرر کردن . (مفاتیح ). ◄ ثابت گردانیدن . (منتهی الارب ). ◄ پابرجای کردن . ◄ دریافتن . ◄ جراحتی وارد کردن که جریح برجای ماند: اثبت الجریح ؛ اذاازمنه حتی لایقدر علی الحراک . قال اﷲ تعالی : لیثبتوک (قرآن ٣٠/٨)؛ ای لیجرحوک جراحةً لاتقوم معها او لیحبسوک . (منتهی الارب ) . ◄ ایجاب . مقابل نفی : اثبات شی ٔ نفی ماعدا نکند. ◄ (اصطلاح تجوید) از اقسام نه گانه ٔ وقف مستعمل است که در مورد وقف حرکة را ثابت نگاه دارند و بسکون تبدیل نکنند. ضدّ خلاف چنانکه در شاطبی مسطور است . ◄ در نزد صوفیه ضدّ محو است و شرح آن در لفظ محو بیاید. ◄ (اصطلاح فلسفه ) حکم کردن است به ثبوت چیزی دیگر. (تعریفات ). ◄ اثبات الوکالة (در فقه )؛تحقق وکالت که آن جز با دو شاهد عادل حاصل نیاید.
اثبات . [ اَ ] (ع ص، اِ) ج ِ ثَبَت . مردمان استوارداشته . معتمدان : فتحی حاجب را که از ثقات و اثبات دولت بود به نیابت به سجستان بگذاشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).