اجلال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اجلال . [ اِ ] (ع مص ) بزرگ داشتن . بزرگ قدر گردانیدن . تعظیم . بزرگ شمردن : ملکا اسب تو و زرّ توو خلعت تو بنده را نزد اخلاّ بفزوده ست اجلال . فرخی . گر اجلالش کند شاید و گرنه نجوید برتر از حکمت جلالی . ناصرخسرو. چون ابوعلی به بخارا رسید در تعهد و تفقد و اجلال و اکرام قدر او مبالغت رفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ توانا گردانیدن . (منتهی الارب ). ◄ ضعیف شدن . ◄ فَعَله من اجلالک ؛ کرد آن را ازبرای تو. ◄ ناقه ٔ جلیل بکسی دادن . (منتهی الارب ).
اجلال . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ جُل ّ.