احتشام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) حشمت و بزرگی یافتن.<BR>۲- (اِ.) جاه و جلال.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) حشمت و بزرگی یافتن. ۲- (اِ.) جاه و جلال.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احتشام . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) احتشام از؛ شرم داشتن از. بشکوهیدن از. استحیاء. (زمخشری ). ◄ بخشم آوردن . (منتهی الارب ). ◄ از کسی حشمت داشتن . (زوزنی ). حشمت داشتن از کسی . (تاج المصادر). ◄ خداوند خدم و حشم شدن ببزرگی . خداوند خادمان و فوج (؟) بودن . (غیاث ). ◄ شأن و شکوه . (غیاث ). شُکُه . حشمت . ◄ حشمت وشکوه داشتن . حشمت و احترام داشتن . (مؤید الفضلا). ♦ احتشام یافتن ؛ حشمت یافتن . شکوه و جلال یافتن : گر مهتران بدنیا یابند احتشام دنیا بدین و دانش او احتشام یافت . امیرمعزی . ♦ بااحتشام ؛ محتشم . باشکوه .
واژگان فارسی سره واژهدان
مهتری، سروری، بزرگواری
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه