احتیاج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) نیازمند شدن، حاجتمند شدن.<BR>۲- (اِمص.) حاجتمندی، نیازمندی.<BR>۳- (اِ.) نیاز، حاجت.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اِ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) نیازمند شدن، حاجتمند شدن. ۲- (اِمص.) حاجتمندی، نیازمندی. ۳- (اِ.) نیاز، حاجت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احتیاج . [ اِ ] (ع مص ) نیازمند گشتن . (زوزنی ) (تاج المصادر). نیازمند شدن . حاجتمند شدن . افتقار. فقر. بی چیزی .حاجت . حاجتمندی . حاجتومندی . نیازومندی : آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج . مولوی . ای صاحب متاع صباحت لطافتی کاورده عاجزی بدرت احتیاج خویش . وحشی . ♦ امثال : احتیاج مادر اختراع است . ازجان گذشته را بمدد احتیاج نیست . این دست را مباد بر آن دست احتیاج . هر علم را که رواج بود به قدر احتیاج بود . (مقامات حمیدی ). ♦ احتیاج افتادن ؛ نیازمند گشتن : شریف را بخسیس احتیاج می افتد که برگ کاه بود داروی پریدن چشم . صائب . ♦ احتیاج دادن ؛ محتاج کردن . نیازمند کردن : مده احتیاجم بهر ناکسی ذلیلم مکن بر درهر خسی . وحشی . ♦ احتیاج داشتن ؛ نیازمند بودن . افتقار : اگر به سایه ٔ بید احتیاج خواهی داشت در آن جهان، علم آه برفراز اینجا. صائب . ◄ رجوع کردن بسوی کسی .
مترادف و متضاد واژهدان
حاجت، نیاز بینوایی، حاجتمندی، فقر، نیازمندی، وسن اقتضا، ضرورت، لزوم، نیاز، وجوب
واژگان فارسی سره واژهدان
نیازمندی، بیچیزی
نیازش٫نیازمندی، نیاز